تبليغاتX
بچـــه فنـــی


خودتان قضاوت کنید.... اسم این میوه باید «زردآلو» باشد یا «زرشکی آلو» ؟!

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:2 توسط عباس |


۱-  امروز دهم تیرماه، «روز صنعت و معدن» بود. تیم ملی اسپانیا بعد از ۴۴ سال موفق به فتح جام ملت های اروپا (۲۰۰۸) شد، چیزی که به شدت مستحق دریافت اش بود. بیشتر از آنکه از تماشای یک بازی بسیار زیبا و مهیج لذت برده باشم و یا از پیروزی اسپانیا خوشحال باشم، از شکست تیم مفت خور آلمان کیف کردم. حقیقت اش این است که بعد از حذف ناباورانه ی هلند در مرحله ی یک چهارم نهایی و بعد از آن ترکیه در مرحله ی نیمه نهایی (که هر دو در عین شایستگی نتوانستند فینالیست شوند) تنها امیدم به اسپانیا بود که خدا رو شکر ناامیدم نکرد! اولین جام ملت هایی بود که با این مقدار ذوق و شوق و البته مقدار زیادتری حرارت دنبال اش می کردم.

۲- امروز دهم تیرماه، «روز صنعت و معدن» بود. بدنبال افزایش بهای هویج در سطح شهر تهران، آبمیوه فروشی ها از عرضه ی آب هویج، شیر هویج و هویج بستنی به همشهریان عزیز امتناع کردند.

۳- امروز دهم تیرماه، «روز صنعت و معدن» بود. هشتمین نمایشگاه بین المللی ماشین آلات و مصالح ساختمانی، معدن و سنگ های تزئینی از دیروز در محل دائمی نمایشگاه های بین المللی تهران آغاز به کار کرد. این نمایشگاه تا پس فردا ادامه دارد.

۴-  امروز دهم تیرماه، «روز صنعت و معدن» بود. سردار باقرزاده فرمانده کميته جست وجوي مفقودين ستاد کل نيروهاي مسلح خبر داد: «ايران بيش از 300 هزار قبر براي سربازان متجاوز حفر مي کند.» وی در ادامه گفت: «پيش بيني شده است به طور متوسط در هر استان مرزي کشور بين 15 الي 20 هزار قبر حفر و در مجموع 320 هزار قبر آماده شود تا از اين طريق امکان تدفين همزمان کشته شدگان متجاوزين وجود داشته باشد و چنانچه شرايط تعجيلي و اضطراري به وجود آيد اين کار با کندن کانال به صورت انبوه و دسته جمعي صورت خواهد گرفت.» به گزارش ايسنا وي اين اقدام را در راستاي «کاهش رنج ها و آلام خانواده هاي سربازان متجاوز » خواند و گفت: در تلاش هستيم با اقدامات پيشگيرانه گام مفيدي براي کاهش رنج ها و آلام خانواده هاي آن گروه از سربازاني که در تجاوز احتمالي به کشورمان به هلاکت مي رسند، برداريم و نگذاريم تجربه تلخ و طولاني جنگ ويتنام تکرار شود. 

۵- امروز دهم تیرماه، «روز صنعت و معدن» بود. پریروز آخرین برنامه از سری مجموعه ی مثلث شیشه ای (که تکرار برنامه ی حضور مهران مدیری بود) پخش شد. صرفنظر از مصاحبه های جنجالی با دانش جعفری، عبدالعلی زاده، شمخانی، چیستایثربی و چند نفر از جراحان پلاستیک، که همگی دست به دست هم داد تا منجر به اتمام اجباری این سری از برنامه های رضا رشیدپور شود، صحبت هایی پیرامون «ممنوع الساخت برنامه ی زنده» شدن رشیدپور به گوش می رسد. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

۶- امروز دهم تیرماه، «روز صنعت و معدن» بود. به همین مناسبت هیچ برنامه ی خاصی در راستای گرامیداشت این روز از سوی دولت، وزارتخانه ی مربوطه و اهالی فن صورت نپذیرفت. لذا من شخصا این روز را به کلیه ی بچه فنی های عزیز اعم از معدنی و غیر معدنی (همان صنعتی!) تبریک عرض می کنم و گرامی می دارم و  صمیمانه دوست می دارم اوضاع صنعت و معدن مان بدتر از اینی که هست نشود.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:1 توسط عباس |


روزی که دلت پیش دلم بود گرو٬
دستان مرا سخت فشردی که نرو٬

روزی که دلت به دیگری مایل شد٬
کفشان مرا جفت نمودی که برو...!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 22:18 توسط عباس |



۱- به گزارش خبرگزاری مهر٬ محمود احمدی نژاد با اشاره به طرح آمریکا برای ربودن وی در سفر به عراق گفت: «متاسفانه برخی افراد وارد شده اند و این موضوع را تکذیب کرده اند که هیچ ربطی به آنها ندارد. آنها چه چیز را تکذیب کرده اند؟ آیا این موضوع ارتباطی به آنها داشته که بخواهند بدون هیچ مدرک یا دلیل خاصی این موضوع را تکذیب کنند؟ چرا نمی خواهند به این سوال پاسخ دهند که با استناد به چه مدرکی دست به تکذیب زده اند؟ چرا اسناد و مدارک شان را رو نمی کنند؟...»

۲- ظاهرا آقای رئیس جمهور (در کنار سایر موارد بدیهی که از فهم اش عاجز اند)٬ این را (هم) نمی فهمند که فرد مدعی می بایست برای اثبات ادعایش دلیل و مدرک ارائه دهد٬ نه کسی که (به درستی یا به نادرستی) آنرا تکذیب می کند. ضمنا تکذیبی در کار نبوده است. برخی افراد در داخل از وی خواسته اند تا آقای رئیس جمهور در راستای روشن شدن ماجرا برای عموم مدارکی ارائه دهد. همین! بعید می دانم اگر این نکته ی ساده را از دانش آموزان دبستانی هم بپرسند کسی جواب غلطی به آن دهد. وا اسفا!

۳- دلیل طرح چنین موضوع بی اهمیتی و پرداختن به حواشی آن (از سوی رئیس جمهور) و صدور جوابیه های رنگارنگ از سوی نهاد ریاست جمهوری و هزار جور اتلاف وقت و انرژی مردم را نمی فهمم. (البته که طرح مطلب٬ ربطی به گل آلود کردن آب و عوض کردن بحث روز جامعه یعنی پاسخگویی رئیس جمهور به بحث گرانی ها ندارد!)

۴- ابراهیم نبوی در این خصوص متنی دارد با عنوان «اگر احمدی نژاد را دزدیده بودند چه اتفاقی می افتاد؟». اگر لینک فیلتر نشده اش را پیدا کردید حتما بخوانید. خالی از لطف نیست!

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:15 توسط عباس |


اول دبیرستان بودم که برای اولین بار این اسم به گوشم خورد: «لابی» ! بزرگترها در مدرسه یادمان دادند که لابی «چیز»ای است که برای برنده شدن در «انتخابات» نمایندگان کلاسی لازم است! بکنی٬ برنده ای و نکنی٬ از دست ات رفته است! ....
بزرگتر شدیم. در دانشگاه این ما بودیم که (علیرغم جدیدالورود بودن مان) لابی کردن (و نه کثافت کاری) را دست و پا شکسته یاد داشتیم و سعی می کردیم برای ارضای حس خودبزرگ بینی هم که شده٬ به رقبایمان در انتخابات شورای مرکزی انجمن اسلامی٬ داشته هایمان را بیاموزیم. آموختم و لی اجرا نکردم. همانجا بود که دیدم چه اعمالی تحت این عنوان چهار حرفی در پس انتخابات مختلف انجام می شود. کم کم بیشتر از بیرون دانشگاه و سیاست سر درآوردم. باورم نمی شد که چه کسانی می توانستند چه قدر کثیف باشند و برای یک انتخاب شدنِ (به زعم من ناچیز)٬ چه شِکرهایی نوش جان نمایند. پُر بیراه نمی گفتند که سیاست پدر و مادر ندارد! ....
بازهم گذشت. تا همین سه سال پیش فکر نمی کردم که در انتخابات یک موسسه ی «غیر» انتفاعی ِ علمی (ولو اینکه بزرگترین اِن-جی-اُ فعال در کشور باشد) هم از این خبرها باشد. یعنی دوستان ام می گفتند٬ خودم هم می دیدم٬ ولی نمی خواستم باور کنم. شاهدم هم دو دوره انتخاب شدن بدون انجام هیچ گونه اعمال منافی عفت! و تنها با اعتماد به «حرف» عده ای از مثلا دوستانِ خالی از اندکی صداقت و معرفت بود. اما امشب بازهم برای بار چندم (بعد از دبیرستان و دانشگاه و اینجا و آنجا) مغلوب افکار لابی نپسند ام شدم و به قول روزهای شیرین دبیرستان٬ باختم! 
...
ای کاش حداقل لابی کردن مان شبیه آدم بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 23:20 توسط عباس |


یکسال گذشت! به همین سادگی.
یکسال پیش در چنین روزی بود (و اتفاقا جمعه هم بود!) که برای دومین بار در عمرم (و پس از یک دوره ی رکود ژورنالیستی) وبلاگ نویسی را شروع کردم و «بچه فنی» متولد شد... با نام و یاد استاد عزیزم مرحوم دکتر قالیبافیان و با تحریکات یک سری از عناصر معلوم الحال و مجهول المکان!
یکسال پر فراز و نشیب گذشت. موفقیت ها بسیار بود. مشکلات فراوان تر. همه اش گذشت....
همه جور پستی نوشتم... از سیاسی گرفته تا ادبی! از فرهنگی گرفته تا طنز! خوب و بدش را نمی دانم؟ ولی این را می دانم که خوب کاری کردم که شروع کردم و خوب تر کاری می کنم که ادامه اش می دهم. سبک ام می کند. انگیزه ام می دهد. محیطی مجازی بیش نیست ... ولی همین پست نوشتن و کامنت چک کردن و (زبانم لال) وبگردی! آنچنان هیجان انگیز و مفرح است که می تواند (تقریبا) هر شب٬ جسم خسته از فعالیت سنگین روزانه ام را دقایقی (و بلکم ساعاتی) پای کامپیوتر نگاه دارد.
این یکسال برایم بسیار شیرین بود... گردهم آمدن دوستان قدیمی ام٬ یافتن دوستان مجازی که فقط اسم شان را می دانم (و حتی از جنسیت شان هم اطمینانی ندارم!)٬ تهدیدهای جور واجور در پی نگارش پست های مختلف٬ تجربه های تلخ و شیرین از برخورد با خوانندگان وبلاگ ام و صدها خاطره ی ریز و درشت دیگر...
دوستان عزیزم! «بچه فنی» به کمک همه تان نیازمند است تا روز به روز بهتر شود و به کارش ادامه دهد. بشتابید!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:23 توسط عباس |

 

دیروز ۲۹ خردادماه مصادف با سی‌ویکمین سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی بود. بزرگ مرد میهن پرستی که من، و هم سن و سالان من کمتر از او شنیده‌ و خوانده ایم. مردی که مردانگی سرلوحه ی کارش بود و میهن اش را عاشقانه دوست داشت.

مرحوم دکتر شریعتی صدای بلند دعوت به آزادیخواهی و عدالت از طریق مذهب در سالیان مملو از خفقان در ایران عزیزمان بود. در دوران شریعتی (و مخصوصا در سال های ۱۳۵۲-۱۳۴۸)، خیلی از روشنفکران بودند که بی‌توجه به عنصر دین و مذهب شعار می‌دادند و بیشترین اهانت را به دین و مقدسات می‌کردند. اما آنان هرگز مورد طرد و نفی روحانیون سنتی آن روز قرار نگرفتند و جالب آنکه تنها شریعتی (که از محمد و علی و فاطمه و حسین و ابوذر حرف می‌زد)، مورد بی‌سابقه‌ترین هجوم جریان به اصطلاح دینی آن روز (که امروز هم تحت عنوان فرقه ی مصباحیه فعالیت شان را گسترش داده اند) قرار گرفت.

«کوچک ترین گناه این مرد بدنام کردن روحانیت است. او همکاری روحانیت با دستگاه های ظلم و جور علیه توده ی مردم را به صورت یک اصل کلی اجتماعی درآورد و مدعی شد که ملک و مالک و ملا و به تعبیر دیگر تیغ و طلا و تسبیح همیشه در کنار هم بوده و یک مقصد داشته اند.»  این سخنان مرتضی مطهری در آستانه ی انقلاب ۱۳۵۷ و در نامه ای خصوصی به آقای خمینی درباره ی دکتر شریعتی است! ببینید این قضاوت را و خودتان قضاوت کنید!

«خدا رحمتش کند و نام پرآوازه‌ی دین‌مدارانه‌اش را مسیر نسل فعلی دلزده شده از آنچه به نام دین انجام می‌شود قرار دهد.»  این جمله ی آخر ِ یادداشتی است که محمدعلی ابطحی در نوشته های روزانه ی وبلاگ اش درباره ی شریعتی نوشته است. آمین!

 

« نمی دانم...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش...

و او یکریز و پی در پی...

دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد!

بدین سان بشکند هر دم

سکوت مرگبارم را... »

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 14:8 توسط عباس |



«محمد بن علی بن ملک‌داد»، ملقب به شمس‌الدین، یا شمس تبریزی از صوفیان مشهور سدهٔ هفتم هجری است. شهرت او بیشتر به خاطر آشنایی مولوی با اوست و دیوان غزل‌های مولوی با نام کلیات شمس شناخته می‌شود. او از مردم تبریز بود، اما پس از سالیان طولانی٬ سال گذشته محل دفن اش در شهرستان خوی در شمال استان آذربایجان غربی یافت شد: منار نسبتا بلندی که در زمان شاه اسماعیل صفوی با تعداد بسیار زیادی شاخ بزکوهی شکاری ساخته شده و هم اکنون خرابی های منار و محوطه ی آن توسط سازمان میراث فرهنگی در حال مرمت است. 
او اولین بار در سال ۶۴۲ هجری قمری به قونیه رفت و با مولانا دیدار کرد. سپس مریدان مولانا به دشمنی با شمس برخاستند و شمس ناگزیر از قونیه رفت و در سال ۶۴۳ به قونیه بازگشت و دوباره مورد آزار مریدان مولانا قرار گرفت. تا سال ۶۴۵ که ظاهرا برای آخرین بار از قونیه رفت و ناپدید گشت. در مورد سرنوشت نهایی وی اطلاع دقیقی در دست نیست.
از شمس اثری در دست نیست، مریدان سخنان وی را که در مجالس مختلف بر زبان آورده، گردآوری کرده اند که این اثر به نام ”مقالات شمس تبریزی” معروف است.
زمستان سال گذشته به دنبال کشف محل دفن شمس تبریزی، کنگره بین المللی شمس نیز به مدت یک هفته در شهرستان خوی برگزار گردید.

مولانا درباره ی شمس سروده است:

شـمـس و قـمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آمــد
وآن سیـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمـد

امــروز بــه از دیـنـه، ای مــونــس دیــــریـنـه
دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد

آن کس که همی جستم دی من بچراغ او را
امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهگـذرم آمـد

از مــرگ چــرا تـرسـم، کــاو آب حـیـات آمـد
وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد

امـروز سـلـیـمـانــم، کــانـگـشـتـریـم دادی
زان تـاج مـلـوکـانـه، بر فرق سرم آمـــد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:33 توسط عباس |


نمی دانم مربوط می شود به مشکلات ذاتی ام با رنگ آبی(سوراخ) یا به عشق و علاقه ام به رنگ قرمز(قهرمان)٬که همیشه ی خدا با تیم ملی فرانسه مشکل داشته ام (حتی زمانی که قهرمان جام جهانی شد) و همیشه ی خدا هم با تیم های ملی دانمارک و هلند(نارنجی هم با ارفاق٬ از قرمز ناشی شده است دیگر...) و بازی تکنیکی و سریع شان حال کرده ام!
شروع پیگیری ام از این دوره ی مسابقات جام ملت های اروپا با دیدارهای تیم ملی هلند بود و دیشب که در دومین دیدار پیاپی٬ هلند با یک نتیجه ی قاطع بازی را برد و از آن مهمتر مجددا بر یک تیم آبی از نوع سوراخ با یک نتیجه ی قاطع غلبه کرد٬ حال مان دوچندان شد! امیدوارم در بازی آخر هلند با توافق قبلی از رومانی ببازد تا هر دو تیم آبی فرانسه و ایتالیا حذف شوند!!

----------------------------
پ. نون. ۱. : ایتالیا هم آبی است. ولی انصافا به اندازه ی فرانسه بد نیست!
پ. نون. ۲. : مدتی بود از جو فوتبال به دور بودم... امان از قرمز و آبی و ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:21 توسط عباس |


بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فُرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگوئید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

ای صبح شب نشینان! جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم٬ الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی توان کرد٬ الا به روزگاران

چندت کنم حکایت؟ شرح اینقدر کفایت
باقی نمی توان گفت الا به غمگساران

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:38 توسط عباس |


«۲۱ خرداد نخستین سالروز درگذشت استاد ارجمند٬ دکتر مهدی قالیبافیان را به خانواده محترم آن مرحوم و جامعه مهندسی کشور تسلیت عرض می نماییم.»
این متنی بود که دیروز در اطراف و اکناف دانشکده فنی دانشگاه تهران و انستیتو مصالح ساختمانی آن دانشکده به چشم می خورد. مراسم یادبود ایشان نیز از ساعت ۱۷ تا ۲۰ دیروز با حضور خانواده محترم شان در دانشکده فنی برگزار گردید.
بخواهیم با نخواهیم٬ استاد دیگر در میان ما نیست. پس بیاییم تلاش٬ میهن دوستی و میهن پرستی را از استاد عزیزمان فراگیریم. چیزی که هماره در کلامش و عملش موج می زد. روح اش شاد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:1 توسط عباس |


از آنجا که با اقدام اخیر دولت در حذف سهمیه ی بنزین خودروهای داخلی بالای ۲۰۰۰ سی سی و خودروهای خارجی بالای ۱۳۰۰ سی سی٬ خودروی به شدت محترم بنده هم در لیست مغضوبین هیات دولت! قرار گرفته است٬ اینجانب به عنوان یک «مرفه بی درد»!! که «خودروی لوکس» ۱۵۰۰ سی سی ای!! سوار می شوم ٬ زین پس موظف ام بر اساس قانون نانوشته ی «دارندگی و برازندگی» از بنزین آزاد استفاده کرده و یارانه ی بنزین مصرفی این زبان بسته را از جیب مبارک پرداخت نمایم! اصولا چه معنی می دهد یک آقای مرفه بی درد مثل من٬ سرمایه های این مرز و بوم که متعلق به قشر ضعیف و عوام و عوام و عوام است را قُلُپی بخورد و یک آب هم روش ؟!
می خواهی آزرا سوار شوی برادر؟ می خواهی ایکس تیری سوار شوی خواهر؟ چشمان مبارک ات از همیشه بیناتر٬ دنده هایت مبارک ترت از همیشه نرم تر٬ بنزین سوپر ۵۴۰ تومانی در باک خودروی لوکس ات بریز و حال اش را ببر! فقط این وسط یادت باشد که اگر از خودروهای کاملا (تاکید می کنم: کاملا!) تولید داخل همچون مزدا۳ ٬ رنو مگان٬ هیوندایی آوانته و قس علیهذا (که اصلا وارد نمی شوند و کاملا «تولید» می شوند) استفاده کنی٬  می توانی هم خودروی خارجی سوار شوی و هم یک جورهایی زبانم لال٬ زبانم لال هیات نه چندان محترم دولت را در این خصوص بپیچانی!
سرت سلامت تکنولوجی !

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:35 توسط عباس |


سلام. از امروز لغایت چند روز٬ قصد سفر به دیار ترکستان و انجام یک سری کارهای اداری معوقه را دارم. ممکن است نتوانم دو-سه روز به بلاگستان سری بزنم. بازهم ممکن است این مسافرت کاری را به تفریحات سالم (تعطیلات آخر هفته ی) بعد پیوند دهم ! در هر صورت به زودی بر می گردم. یاحق!

-------------------------------
پ.نون. : یکی از رفقا می گفت: «برگشتن ات به بلاگستان مثل برگشتن علی پروین به پرسپولیس بود. همراه با ناز و ادا» ! من که موافق نیستم.

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 9:39 توسط عباس |

 
همانطور که قبل از انتخابات دور اول نهمین دوره ی ریاست جمهوری، اندک احتمالی هم نمی دادم که جناب میم الف حتی به دور دوم راه پیدا کند، تا چه برسد که ردای گشاد ریاست دولت را هم بپوشد (و بعد از اعلام نتایج متحیر شدم)، دیروز که شنیدم نمایندگان دوره ی هشتم مجلس شورای اسلامی، در اقدامی خیرخواهانه، دلسوزانه، آبرو خریدارانه و ضربتی، زمزمه هایی از جمع آوری امضاء جهت استیضاح فرد مذکور سر داده اند هم متحیر شدم.
در ظاهر امر  و در دید عوام الناس اعظم ایران، این حرکت قرار است با شعار مبارزه با گرانی مسکن، گرانی مایحتاج مصرفی اولیه، افزایش تورم، رشد نقدینگی و ... (که به قطع و یقین تمامی این مشکلات نتیجه ی مدیریت هیات وارانه و شکمی فرد مذکور بر مملکت است) انجام شود، لیکن راست سنتی قصد دارد تا با این کار آبروی از دست رفته ی اصولگرایان را بازیافت کرده و همچنین (اگر بتواند) به نوعی از شرمندگی جناب حداد عادل هم در بیاید. چه کسی از پیشرفت بدش می آید ؟!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:19 توسط عباس |


در این مدتی که نبودم مسافرت های زیادی (تنها و دسته جمعی - کاری و استثنائا تفریحی!) رفتم و عکس های زیادتری هم گرفتم که خلاصه ی آن٬ این است:


باغ لاله - محلات


همان


جنگل های مازندران - حاشیه ی شهر قائمشهر


دیم زار های کشت گندم - چهاردانگه


جاده ارتباطی چهاردانگه به اسلامشهر از داخل روستای شمس آباد


دشت لاله های واژگون - خوانسار


بخش شمالی دریاچه ی ارومیه - عکس از داخل روستای قره باغ

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:39 توسط عباس |


سلام.
یک مساله ای (نمی گویم مشکل) پیش آمده بود که منطقی ترین و درست ترین تصمیم، همان بود که گرفتم (و چه کار سخت و سخت و تلخ ای بود)...
حالا آن مساله (بازهم نمی گویم مشکل) رفع شده است. این دفعه، با همان منطق ای که توی آخرین پست ام قبل از تعطیلی، ازش اسم آوردم تصمیم گرفتم کار را ادامه دهم... دو تصمیم کاملا متضاد! و تصمیم گیری در هر دو مورد در نهایت تفکر و تعقل... همان پتانسیل ای را که بعد از توقف روزنامه نگاری با شروع وبلاگ نویسی داشتم، الان (شدیدتر اش را) دارم. خوشحال ام. خوشحال ام. کلا امروز شارژ بودم و شاید به همین دلیل است که دوباره دارم می نویسم. انگار که به گمشده ام رسیده باشم! حس کسی را دارم که بعد از یک مریضی سخت، از نعمت سلامتی لذت می برد! خوشحال ام که دوباره آمدم. به همین سادگی!

-----------------------------------------------

پ. نون.1. : برداشت های (حضور ای-اس ام اس ای-ایمیل ای) دوستان عزیزم بعد از آن بحث تعطیلی، و دلایل مختلف ای که با خودشان از علت اش فکر کرده بودند، در عین حال که اساسا اشتباه بود، ولی برایم بسیار جالب و شیرین بود. امیدوارم لایق آن همه محبت بوده باشم.

پ. نون.2. : امان از این روزهای جمعه !

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:46 توسط عباس |


یک- شاید این اولین باری باشد که از نوشتن می ترسم! تا بحال (نه در روزنامه و نه در بلاگستان) چنین حس عجیب ای نداشته ام.

دو- همیشه فکر می کرده ام آدم منطقی ای هستم. یعنی فکر که نه.... ادعایم می شده است. روی دو چیز شدیدا مدعی ام: یکی «منطقی بودن» و منطقی فکر کردن و منطقی تصمیم گرفتن ام (در مقابل احساسی بودن) و دیگری «دست فرمان» رانندگی ام. همیشه روی هر دوشان با چیزی شبیه به غرور پافشاری کرده ام و می کنم. به خاطر همین پافشاری هم هست که امشب در نهایت سلامت روح و روان (والبته با نهایت بی میلی و ناراحتی) بنا بر برخی دلایل کاملا منطقی و عقلانی٬ قصد اتمام فعالیت ام در بلاگستان و تعطیلی این فضای مجازی را دارم. (تعجب نکنید! خودم هم هنوز از این موضوع و تصمیم ام درحال شوک هستم.)

سه- پیش ترها فکر می کردم اگر خدایی ناکرده روزی بخواهم ماشین عزیزم را (که این روزها بسیار باهم اخت شده ایم) بفروشم٬ حتی تنوع و لذت رانندگی با ماشین مدل بالاتر هم تسکینی برای دل بیتاب ام نیست٬ اما امشب (و از دیروز تابحال که به این نتیجه ی معقول رسیده ام) فهمیدم که ممکن است با از دست دادن خیلی چیزهای دیگر در زندگی هم چنین حسی بَرَم غالب شود. یکی اش هم دوری از همین وبلاگ است.

چهار- نمی دانم حالا که برآیند افکارم به نقطه ی توقف فعالیت وبلاگ دوست داشتنی ام (به زعم خودم) رسیده است آیا بعد از این پست٬ می گذارم اش که همینطور بماند (و بپوسد...) یا اینکه کلا از فضای اینترنت حذف اش می کنم؟... حتی هنوز نمی دانم امکان درج نظر برای این پست را فعال قرار دهم یا خیر؟ کاملا گیج ام.

پنج- قدیمی ترها می گفتند چیزی ماندگار خواهد شد که در اوج برود. گرچه که هدف از این رفتن٬ پرواز! نبوده است ولی معتقدم از این منظر خوب وقتی دارم می روم!

شش- خیلی ها معتقدند دوستان دوران دانشگاه و سربازی بهترین و «ماندگارترین» افراد در زندگی هر فردی هستند. اولی اش را تجربه کرده ام و کاملا تصدیق می کنم. دومی اش را هنوز تجربه نکرده ام. ولی می خواهم مورد سوم ای هم به آن اضافه کنم که دوستان وبلاگ نویس است. گرچه که ماهیت این نوع دوستی ها و ارتباط برقرار کردن ها با ماهیت پدیده ی مزخرفی همچون چت یکی است٬ ولی کسی که تجربه اش کرده باشد به پاکی٬ زیبایی و خاطره انگیزبودن این نوع دوستی ها اقرار می کند. این را گفتم که اولا از تمام دوستان وبلاگی ام (چه آن اندک شان را که می شناسم و بهشان ارادت کامل دارم و چه آن اکثرشان را که نه دیدم شان و نه از نزدیک می شناسم شان) بابت این اتفاق عذرخواهی کنم. شاید ایشان بیش از خود من در این وبلاگ حق داشته باشند. تک تک تان برایم عزیز هستید و در خاطرم خواهید ماند. تاهمیشه.

هفت- کار دنیا است دیگر... این وبلاگ٬ خیلی سریع شروع شد و حالا خیلی سریع تمام! دوست داشتم جشن تولد یکسالگی اش را ببینم. شاید بعدتر ها یک فوتوبلاگ راه بیاندازم. شاید هم حتی دیگر به هیچ وبلاگی سر نزنم. خداحافظ!
هرچه گویی آخری دارد بغیر از حرف عشق             کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را...


------------------------------------------------------------
پ. نون. : امروز جمعه بود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 22:50 توسط عباس |


بازهم کم آوردن و عقب نشینی از موضع های انتحاری و جاهلانه.
یکی از دوستان می گفت این آقای میم الف تنها حُسنی که دارد اعتماد به نفس اش است! که اینهمه خرابکاری می کند ولی بازهم به افکارش و ابلاغ هایش ادامه می دهد و خجالت هم اصولا در حیطه ی کلمات تعریف شده اش جایی ندارد.
حساب اش از دستم در رفته است... نمی دانم این چندمین موردی است که این مردک افکار نپخته اش را به زور به این ملت عوام تحمیل می کند و بعد از مدتی (بین ۶ماه تا دوسال) که شکست آن طرح آشکار شد اوضاع را به همان حالت قبل از ابلاغ طرح اش بر می گرداند؟... گویی عقب نشینی با حفظ اعتماد به نفس٬ افزایش رو و کاهش حیا٬ عادت اش شده است.
تغییر ساعت رسمی کشور٬ تغییر ساعت شروع به کار بانک ها٬ تصمیمات ریز و درشت شورای پول و اعتبار٬ ارائه ی بنزین آزاد٬ حضور بانوان محترمه در استادیوم های ورزشی!٬ و حالا تعرفه ی واردات گوشی تلفن همراه.
همین دوسال پیش بود که وزارت بازرگانی تعرفه ی واردات گوشی تلفن همراه را به ۱۵ برابر! عدد مصوب و اجرا شده در سالیان قبل (از ۴٪  به ۶۰٪) تبدیل کرد . توجیه٬ ساخت گوشی ملی!! بود. بعد از چندی که با اجرای این طرح ٬ گوشی های سامسونگ و پن تک ِ مثلا وطنی٬ کفاف حتی ۱۰٪ تقاضای بازار را هم نداد و با اعمال چنین تعرفه ای٬ راه قاچاق وسیع و بی حد و حصر گوشی باز شد٬ در نیمه ی دوم سال ۸۶ این تعرفه در بازنگری که بر روی آن انجام شد٬ یکباره به عدد ۲۵٪ کاهش یافت و هم اکنون بعد از گذشت چند ماه٬ بازهم کاهش تعرفه و برگشتن آن به میزان تعرفه ی سالیان قبل (۴٪) و البته ابلاغ آن از طرف رئیس جمهور (دقت کنید: رئیس جمهور٬ نه وزارت بازرگانی!!)
گرچه که کاهش مجدد تعرفه ی گوشی تلفن همراه (که به معنای شکست قاطع پروژه ی گوشی ملی نیز هست) احتمالا هیچ اعتراضی را بر نمی انگیزد٬ ولی قاعدتا تکلیف واردکنندگان عمده ی گوشی که در این دوسال با ضررهای هنگفتی مواجه شده اند و هزینه های دولت برای به کرسی نشاندن زورکی این طرح مزخرف٬ همانند بسیاری از موارد به فراموشی سپرده خواهد شد.
تکلیف این پروژه هم روشن شد...
و مَردم٬
هنوز عوام.

-------------------------------------------
پ. نون. چند روزی به دلیل مسافرت کاری و همچنین عدم دسترسی به اینترنت٬ نبودم. زین پس!٬ زودتر می آم. یاحق!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:57 توسط عباس |


امروز فرصتی دست داد تا به یک سفر کوتاه چندساعته ی کاری در اطراف تهران بروم. صرفنظر از ماندن در خیل عظیم اتومبیل های روان به سمت تهران در راه برگشت٬ و بازهم صرفنظر از خستگی رانندگی در ترافیک و ایجاد اعصاب خُرد٬ نکته ی مثبتی که در مسیر رفت (صبح زود که اتوبان ها نسبتا خلوت تر بود) به چشم می آمد٬ نظم نسبی حاکم بر اتوبان از لحاظ رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی بود.
معمولا زمانی که در لاین اول (لاین سرعت) در حال رانندگی هستید٬ حتی اگر از جان تان سیر شده باشید و با سرعت های بالای ۱۷۰-۱۶۰ کیلومتر در ساعت هم حرکت کنید٬ بازهم شاهد بوق ها و چراغ های راننده ی پشت سری که به شما چسبیده است و به زور می خواهد از شما سبقت بگیرد (و معمولا هم بی حوصله است) خواهید بود. اگر به طرف راه بدهید که خُب از پرستیژ ماشین تان کاسته و بر احساس دیسیپلین رانندگی تان افزوده شده است! اگر راه ندهید (حتی اگر راه جلوی تان مسدود باشد) و ماشین پشتی تان از مدل های ۲۰۰۵ به بالا باشد هم که یک لایی مختصری از سمت راست می کشد و بعد از عبور از شما به ماشین جلویی تان (که تا چند لحظه پیش شما داشتید کنارش می زدید!)  می چسبد!
نکته ی جالب این بود که امروز نه تنها از این دست رانندگان ندیدم٬ بلکه در کمال تعجب زمانی که در همان لاین اول٬ به دلیل تراکم نسبی خودروها با سرعت کمتر از سقف مجاز (۱۱۰-۱۰۰ کیلومتر درساعت) درحال رانندگی بودم٬ هیچ کسی نه چراغی می داد٬نه بوقی می زد و نه سبقت از راست ای می گرفت!
اگرچه که فکر می کنم این رانندگی آرام و همراه با رعایت قوانین٬ از آثار برخورد شدید و معمولا به دور از منطق و اصول «راهنمایی» و رانندگی پلیس راه با خودروهای متخلف در ایام نوروزی و خواباندن بیش از ۳۲۰۰۰ خودرو (درست خواندید: سی و دو هزار!) در طی ۱۸ روز بوده باشد٬ ولی نتیجه ی کار بسیار رضایتبخش و خوشحال کننده است.

-----------------------------------------
مرتبط:
دوستی می گفت: ایرانی جماعت٬ تا زور بالا سرش نباشد٬ آدم بشو نیست !!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 21:52 توسط عباس |


در روز طبیعت (سیزده بدر سابق!)٬ بدترین کار٬ نشر دروغ سیزده و ضایع کردن ملت است و طبیعتا بهترین کار٬ لذت بردن از مناظر بدیع بهاری همان طبیعت مذکور.

زمان عکس ها: امروز (پیش از ظهر) -  مکان عکس ها: بوستان استقلال٬ صادقیه٬ تهران.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:25 توسط عباس |


بچه که بودم٬ در این ۱۸-۱۷ روز تعطیلی نوروز٬ به ضرب و زور هم که شده پیک نوروزی ام را انجام می دادم. تکلیف بود. چاره ای نداشتم.
بزرگتر شدم... به زور٬ امتحانات میان ترمی که در نهایت ناجوانمردی از فردای روز آخر تعطیلات نوروزی شروع می شد را (هرچند در روزهای آخر تعطیلات٬ ولی نصفه و نیمه) می خواندم. بازهم چاره ای نداشتم !
اما اکنون که کمی گنده تر شده ام٬ کارهایی که نسبت به درس و مشق مدرسه و دانشگاه جذابیت بیشتری دارد را هم هی به عقب می اندازم و انگار نوار تنبلی ها و کار انجام ندادن ها در تعطیلات نوروزی حالا حالا ها قصد تمامی ندارد! ... میز تحریر و کیف دستی ام (که از بس در طی سال توی اش خرت و پرت گذاشته ام در شُرف انفجار است) نیاز به بهسازی دارند. لامپ های پرژکتور جلوی ماشین محترم سوخته و باید تعویض شود. صندوق عقب اش را که نگو.... نیاز به گندزدایی اساسی دارد. در همین حین می بایست فاکتورهای این یکسال کاری را که بعضی هایش در همان صندوق عقب است و بعضی های اش هم احتمالا در کیف دستی٬ جمع آوری و مرتب شوند تا بعد از تعطیلات به حسابداری روند. هنوز لباس شب عید نخریده ام! قرار بوده ویندوز این زبان بسته (لپ تابی که در حال تایپ باهاش هستم را عرض می کنم) را تعویض کنم. دی وی دی هایی که از دوستان گرفته ام تا ببینم را که اصلا نمی دانم کجا ول کرده ام به امان خدا ؟! ....
خلاصه اینکه این عید هم تمام شد... (داره می شه) با حداقل کار مثبتی که می شده انجام بدم !

----------------------------------
بعد از تحریر: احمد آقا یه خبری٬ چیزی از خودت بده رفیق .... !  پوسیدیم !

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 11:20 توسط عباس |


کامنت پژوهنده ی عزیز مبنی بر نگاه سایت خبری ایسنا در بخش «نگاهی به وبلاگ ها» به وبلاگ بچه فنی٬ مرا بر آن داشت تا در این زمینه در گوگل سرچ کنم. موردی که ایسنا به آن اشاره کرده بود هفت - هشت پست عقب تر و مطلبی درباره ی سرمربیگری علی دائی بود.
نکته ی جالب این بود که همان خبر ایسنا را وبلاگ توتک هم منتشر ساخته است. ضمن ابراز تشکر از پژوهنده٬ لینک های مذکور را در اینجا می گذارم:

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1097683


http://tinyurl.com/2ml3a5

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:36 توسط عباس |


خدا خدا می کردم که ببریم. امشب بعد از مدت ها یک مسابقه ی فوتبال را تقریبا کامل دیدم. تيم ملي فوتبال ايران - تیم ملی فوتبال کویت - دومين ديدار رقابت‌هاي انتخابي جام جهاني 2010 .
چیزی که من را وادار کرد این بازی نه چندان دلچسب را ببینم٬ نگرانی ام از سرنوشت تیم ملی و شخص علی دائی بود. خدا خدا می کردم که ببریم... چون همین الان هم (علیرغم کسب نتیجه ولو یک امتیاز) مطمئنم که روزنامه های زرد و مزخرف ورزشی (همه شان) باد انتقادهای راه و بیراه شان به علی دائی (و نه تیم ملی) را شروع خواهند کرد. نه اینکه بخواهم ضعف خط حمله و البته خط دفاع تیم خودمان را نادیده بگیرم... که نمی خواهم این ضعف قابل حل (و شاید تا حدودی طبیعی در اولین بازی به هدایت علی دائی) دست آویزی برای این روزنامه نماهای ورزشی سودجو شود تا شخصیت علی دائی را به باد انتقاد بگیرند. اینان خوب بلدند از کاه کوه بسازند و هدف خودشان را (که در اکثر موارد مصلحت تیم ملی نیست) تخریب کنند.
بخواهیم یا نخواهیم٬ علی دائی پرافتخار ترین٬ بین المللی ترین و فیفایی ترین مرد تاریخ فوتبال ایران از ابتدا تاکنون است. اگرچه که انتخاب او در این برهه به سمت سرمربیگری تیم ملی اشتباه بسیار بزرگی بود و او خود نباید تا تکمیل شدن تجربه ی مربیگری اش٬ چنین ریسکی (من اسم اش را ریسک می گذارم) می کرد٬ ولی با تمام وجودم دوست دارم در کارش موفق شود. هم به خاطر تیم ملی ایران و هم به خاطر شخصیت خود علی دائی. نمی خواهم سرنوشت او و تیم ملی مان ٬ آنهم در آستانه ی یک جام جهانی دیگر را روزنامه های زرد ورزشی تعیین کنند. نگرانم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:40 توسط عباس |


یکی از مزایای منزل پدربزرگ٬ حیاط زیبا٬ دوست داشتنی و پر از گل اش است. یکی از چیزهایی که باعث می شود روزهای ماندن در منزل پدربزرگ و پرستاری از او٬ بسیار لطیف شود.
این هم یکی از نقاشی های دیگر خداوند که به دست پدربزرگ و مادربزرگ عزیزم پروزش یافته: گل لادن.



+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:27 توسط عباس |


«سال نو مبارک !»
این خلاصه ی تمام ۴۸ !! اس ام اس تبریک عیدیه٬ که امشب یکباره برام رسید و تاریخ و ساعت شون مربوط می شد به دیروز عصر تا امشب!
امسال عید چون من خیلی حوصله ی اومدن بهار رو نداشتم٬ آقای میم الف هم زحمت کشید و با تدبیرش٬ تمام ساعات قبل و بعد از سال تحویل برق های مناطق غرب تهران رو قطع کرد تا اصلا نفهمیم چه کسی و در چه جایی بوق نو شدن سال را از خودش در کرده است؟! (به نقل پدربزرگمان که تازه دیروز بعد از عمل کمرش از بیمارستان ترخیص شده است٬ همچنین پدیده ای که در سر سال تحویل برق نداشته باشیم در ۵۰-۴۰ سال اخیر بی سابقه بوده است!)
بگذریم...
سال ۸۶ با تمام بدی ها و خوبی ها و بدی ها و بدی هاش تموم شد. امیدوارم سال ۸۷ برای همه ی دوستان عزیزم سالی پر از موفقیت باشه. به قول یکی از رفقا که این اس ام اس قشنگ رو فرستاده:

«نازنینم٬ چه دعا بهتر از این؟:
خنده ات از ته دل٬
گریه ات از سر شوق٬
نبود هیچ غروب ات غمگین٬
نشود هیچ زمان ات بی عشق...!
سال نو مبارک»


پ. نون. ۱: یکی از نکات جالبی که اس ام اس های تبریک عید امسال داشت این بود که بجز یکی-دو مورد تکراری٬ همه شون جدید بودن و تقریبا همه شون زیبا. دوست داشتم همه شونو اینجا می آوردم.

پ. نون. ۲: رفقا ! حالا بازهم دنبال نقاشی خدا بگردین!
همین گل های سنبل (حالا هر رنگی اش که باشه) و این یکی ها که اسمشونو نمی دونم (و رنگهای قرمز و بنفش فوق العاده قشنگی ازشون رو دیده ایم...) و الان هم سر سفره هفت سین خونه ی ماست٬ مگه کم نقاشی ای یه ؟!

پ. نون. ۳: احمد آقا ! دریاب ما را !

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:2 توسط عباس |