لعنت به این دنیای مسخره. وقتی کارها گره می خورد دیگر از زمین و زمان می بارد. چند روزی است که بدجور کلافه ام. مردکی چک های بی محل صادر کرده است و متواری. درگیر شکایت و وکیل بازی. پایان نامه به درستی و بر اساس جدول زمانی پیش نمی رود. قیمت آهن روز به روز پایین تر می آید. باک مان بنزین ندارد. دنیا وفا ندارد. مردم دروغ پشت دروغ می گویند. خریت محض است که جلوی این جماعت ساده باشی. سوارت می شوند و لگدی هم بر آنجایت می زنند. برشان نتازی می تازانندت. بدم می آید از این نوع برخورد. همیشه باید دست پیش را بگیری که پس نیافتی. همیشه باید تنت بلرزد از معامله ی نسیه. از استاد مردم آزار. از شمالی جماعت. حتی استخری که دیشب به دعوت یکی از رفقا رفتم هم تاثیری بر روحیه ام نداشت. گیجی و منگی و کسلی در حد نهایت. لعنت به این زندگی آخوندی.
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 0:14 توسط بچه فنی
|
آن زمان ها که تازه وارد دانشگاه شده بودیم و جوان تر بودیم و ذوق و شوقی برای نوشتن داشتیم در چندتا از نشریه های فنی قلم فرسایی می کردیم. یکی از آنها و اولین شان ماهنامه ی «بیل و کلنگ» بود. در این نشریه ما به همت احمد آقای صداقت صفحه ای داشتیم تحت عنوان «فرهنگ فنی». در این صفحه نوعی تازه از کلمات و ترکیبات رایج در فنی نوشته می شد. برخی از نوشته هایمان در همان سال ها دچار (خود)سانسوری شد که امشب به صورت اتفاقی در انبوه کاغذهایم برخی از آنها را یافتم!
چون از این دست نوشته های چاپ نشده در نشریات هفتگی و ماهیانه و بعدها در روزنامه مان «وقایع اتفاقیه» زیاد دارم خوشحال می شوم نظر دوستان را نسبت به ادامه استفاده از آنها در پست هایم بدانم.
جُل : مخفف جلبک. موجودی تک یاخته. دانشجو یا استادی که از لحاظ فهم و شعور در مراحل اولیه تکامل (آغازیان) است! ابله. مغزفندقی. جلف. کله پوک. خرفت. مایه ی ننگ! صرفنظر از نقطه هایش با «خُل و چِل» جناس خطی دارد.
ترکیبات اسمی:
مُنجُل : معرَّب مُنگُل !
بُنجُل: بُن + جُل = پایه و اساس + ابلهی و خرفتی = ریشه ی حماقت. آخر ننگ! در اصطلاح عامیانه حیف نون!! دانشجو یا استادی که علم اش کاملا از رده خارج شده باشد!
ما بیشتر! : عبارتی که برای بیان ارادت به غیر به کار می رود. گوینده اش ادب [هم] دارد!
مثال: حسن به مسعود: مسعود جون خیلی می خوامت!
مسعود (مودب): ما بیشتر!
مسعود (نامودب): باش تا نوبتت بشه!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 23:27 توسط بچه فنی
|
در این وانفسای بی بنزینی و درحالی که بیش از ۲۰۰ لیتر از سهمیه مان را تاکنون سوختانده ایم! قصد داریم فردا به یک مسافرت یک روزه ی کاری به سمت محلات برویم. برای همین امشب را می خواهم مرخصی بگیرم و زودتر بخوابم!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 23:43 توسط بچه فنی
|
عصر چند روز پیش که از میدان تجریش رد می شدیم به صورت کاملا اتفاقی برایمان مشکلی پیش آمد که مجبور شدیم به قسمت پشت صحن امامزاده صالح (ضلع جنوبی بازار قائم) که همان سرویس های بهداشتی! و وضوخانه ی امامزاده می باشد سری بزنیم. پس از انجام امور محوله! و درحال بازگشت از آن قسمت به سمت میدان تجریش تابلویی را بر سردر یکی از ساختمان های ضلع جنوبی امامزاده دیدیم با این مضمون: (عکس اش هم هست ولی اگر لینک بدم دوباره غر می زنید که باز نمی شود!)
"این ملک از محل درآمد نذورات آستان ملکوتی حضرت امامزاده صالح (ع) جهت توسعه صحن مطهر خریداری شده است."
با توجه به اینکه زمین این ملک با توجه به قیمت های شمال تهران چیزی بالغ بر ۵۰۰ میلیون تومان است و "از محل درآمد نذورات" تهیه شده است و اینکه خادم امامزاده گفت ۵ ملک مشابه در ضلع جنوبی از اموال امامزاده است و به همین منوال تهیه شده است و اینکه تولیت امامزاده گفت منظور از "توسعه صحن مطهر" تاسیس حوزه علمیه و شبستان برای امامزاده صالح می باشد و اینکه "نذر" خالصانه ی مردم صرف چه اموری می شود (آن هم در حجم ۳ میلیارد تومان برای کلیه ملک های خریداری شده) و هزاران مطلب دیگر نیازی به صحبت اضافه ی همچون منی نیست.
سوال: آقای احتمالا محترم مسوول تولیت امامزاده صالح آیا می دانند این پول می تواند اشتغال چندین نفر را برآورده کند؟ آیا مردم برای توسعه ی حوزه علمیه در امامزاده صالح نذر کرده اند؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:39 توسط بچه فنی
|
سلام ازگمی!
خوبی ازگمی؟!
حالت چطوره ازگمی؟
مطلب برای پست کم دارم ازگمی! به پر و پاچه ی! علمای! غیر سیاسی!! هم نمی خواهم بپیچم ازگمی! واسه همین درباره ی تو می نویسم ازگمی.
اگه اشکالی نداشته باشه می خوام درباره شخص احتمالا شخیص خودت مطلب بنویسم ازگمی.
این چند روز اخیر با بر و بچه های وبلاگ خون مون که صحبت می کردم همگی قبول داشتن که تو محشری ازگمی!
همگی قبول داشتن که تو یه موجود قابل مطالعه ای ازگمی!
همگی قبول داشتن که تا حالا حیف شدی که ناشناخته مونده ای ازگمی!
همگی آرزو می کردن بتونیم یه روز روی ماهتو ببینیم ازگمی! یعنی توفیق الهی نصیب ما هم می شه ازگمی؟
یعنی پا می دی ازگمی؟!!!
خاطر خواه هات زیادن ازگمی!
چه جوری می شه که بشه بتونیم روی ماهتو ببینیم ازگمی؟!
دوست داریم ازگمی!
همگی.
تا همیشه!
توضیح واضحات برای دوستان به غیر از ازگمی: ازگمی فامیلی یه آدمه. چیز عجیبی نیست! لطفا کامنت های این آدم را دنبال کنید تا بیشتر بشناسیدش. لازم به ذکر است زمان و مکان دیدار طرفداران با ازگمی متعاقبا اعلام خواهد شد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 23:57 توسط بچه فنی
|
یکبار در یک مطلبی نوشتم که بهتر است هر کسی در محدوده ی کار خودش و تخصص خودش و درک خودش حرف بزند و اظهار نظر کند. اینجوری دیگر یک بچه فنی سرتق! به خودش اجازه نمی دهد متن سخنان یک روحانی نسبتا معروف را چپ چپ نگاه کند.
منظورم این خبر از ایسنا است: (خودتان بخوانید و بفهمید که منظورمان چیست دیگر!)
« رييس دانشگاه علوم پزشكي بقيه الله و اعضاي هيات علمي پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي! با آيت الله مكارم شيرازي ديدار كردند. آیت الله مکارم در این دیدار ضمن صحبت های معمول خود به علم شبيه سازي و بيوتكنولوژي! اشاره كرد و اظهار داشت: شبيه سازي برخلاف غلو عدهاي نه تنها آفرينش انسان يا حيوان نيست، بلكه خود از عجايب خلقت است. (!!) وی همچنین بر توجه به آثار جنبي شبيه سازي تاكيد كرد و گفت: شايد در شبيه سازي گياهان و حيوانات مسايل چنداني مطرح نشود ولي در شبيه سازي انسان آثار اخلاقي و حقوقي مطرح است. مثلا در روش لقاح خارجي، اسلام با بيان حد و مرزي آن را پذيرفته است.
در ادامه وي به بيان شرايط تكامل علم پرداخت و گفت: برخي از علوم مانند انرژي هستهيي جنبهي دو گانه داشته و ميتوان از آنها بهره مثبت يا منفي برد... (!) »
دعا: خداوند آخر و عاقبت همه را ختم به خیر گرداند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 22:48 توسط بچه فنی
|
من در این تاریکی
فکر یک بره ی روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد ....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 23:39 توسط بچه فنی
|
سلام. دیروز عصر کلی ذوق ذوق کردیم که خبرهای داغ دیدار احمدی نژاد با اساتید دانشگاه را بهتان بدهیم... ولی این ایادی استکبار جهانی! و آمریکای جهانخوار! بازهم در کار ما دخالت کردند و به مدت بیست و هفشده ساعت بلاگفا قطع بود. البته این مشکل فقط به بلاگفا مربوط نمی شد و دوستان گفتند که ظاهرا بعضی از وبلاگهای پرشین بلاگ و بلاگ اسپات هم مشکل دار بوده است. (ما که ندیدیم)
نکته بد قضیه این است که چند ساعت بعد از قصد ما یعنی دیشب سایت ایسنا گزارش این دیدار کذایی را فرو کرد در بوق به این آدرس:
http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-959289&Lang=P
حالا هم به نشانه ی اعتراض امشب چیز دیگری نمی نویسیم تا به سهم خودمان مشت نسبتا محکمی به یه جای استکبار جهانی زده باشیم!
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23:52 توسط بچه فنی
|
دیدار ۵۷ اقتصاد دان کشور (که نویسندگان نامه انتقادی به سیاست های احمدی نژاد در بخش اقتصاد کشور می باشند) با رییس جمهور شاید مهمترین خبر امروز باشد. قضیه از آنجا استراتژیک تر شد که ساعت ۱۴ ظهر امروز واحد مرکزی خبر از قول نهاد نه چندان محترم ریاست جمهوری اعلام کرد این دیدار بدون حضور خبرنگاران برگزار خواهد شد!
این دیدار که از ساعت ۱۶:۳۰ امروز عصر آغاز گشته است هنوز ادامه دارد. اخباری که در ادامه می خوانید از کانال فرد موثقی که هم اکنون در جلسه حضور دارد دقایقی پیش به دستم رسید:
«این جلسه در فضایی کاملا دوستانه! عصر امروز آغاز شد. بجز احمدی نژاد تعداد ۱۱ نفر از اعضای کابینه شامل وزرای اقتصاد - بازرگانی - کار - صنایع - کشاورزی - دادگستری - اطلاعات و... به همراه بالغ بر ۲۰ نفر از معاونین وزرا و روسای سازمان های وابسته به دولت به عنوان میزبان ۵۷ نفر از اساتید اقتصاد کشور در این محفل صمیمانه! حضور به هم رسانده اند. احمدی نژاد جلسه را با لودگی معمولش آغاز نموده و بنا را بر شنیدن صحبت های اساتید و بررسی بند بند پیشنهاداتشان قرار داده است. همچنین در هر مورد از ۱۳ بند اصلی نامه ی اساتید یک وزیر را مسوول مستقیم پاسخگویی به آن قرار داده است. تا الان که حدود ۶ ساعت از این محفل می گذرد ۴بند از ۱۳ بند بررسی گشته است و اساتید مشغول صرف شام نهاد ریاست جمهوری هستند. هنوز هیچ خبرنگاری اجازه ی مخابره ی خبری را ندارد...»
می بایستی صبر کنید تا سایر اخبار این نشست و ریز مطالب مطروحه بیرون بیاید تا ببینیم این سری قرار است شاهد چه بازی کودکانه ای از رییس دولت و رییس رییس دولت باشیم. شب خوش!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 23:52 توسط بچه فنی
|
عجب شرکتی است ها این ایرانسل!
ایرانسل اعلام کرده است به دنبال اتمام پیش شماره های ۰۹۳۵ از امروز ساعت ۸ صبح تا مدت نامحدود مردم محترم می توانند با مراجعه به سایت این شرکت و یا ایستگاه های سیار در سطح شهر نسبت به رزرو و ثبت نام شماره های با پیش شماره ی ۰۹۳۶ اقدام نمایند. توجه بفرمائید که هر کسی زودتر اقدام نماید شماره های رندتر و بهتری گیرش می آید. ضمنا از الان تا یک هفته اگر همچین کاری بکنید به همراه سیم کارت دائمی تان یک سیم کارت اعتباری هم دریافت خواهید کرد. تیر خلاصی اش هم این است که با سیم کارت اصلی تا یک ماه می توانید با کلیه شماره های ایرانسل به صورت رایگان صحبت کنید و در سیم کارت اعتباری تان هم ۱۵۰۰۰ تومان اعتبار به صورت اولیه موجود می باشد!
نتیجه اخلاقی ۱: خیلی هم عجله نکنید. شماره های خیلی رند تموم شده! دوستان ما که هم صبح و هم ظهر رفته اند چیزی گیرشان نیامده است.
نتیجه اخلاقی ۲: هنگام خرید توجه داشته باشید که از ۰۹۱۲ به ۰۹۳۵ (و احتمالا ۰۹۳۶) اس ام اس نمی رسد.
نتیجه ی غیر اخلاقی: دقت کنید این شرکت ارتباطات سیار پدر سوخته (که همین دیشب پریشب ها برای بار سوم اسمش عوض شد!) توی این ۱۲-۱۰ سال چه پول های یامفتی از من وشما بالاکشیده است... برای درک بهتر لطفا خدمات و قیمت های این دو شرکت را یکبار باهم مقایسه کنید.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:8 توسط بچه فنی
|
امروز یه جمله ی زیبا از آنتوان چخوف خوندم:
«اگر به مخاطبان خود فرصت بیان ندهید این فرصت را به زور به دست خواهند آورد.»
ای کاش بعضی ها (حداقل) بعضی وقت ها به بعضی چیزها توجه می کردند...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 0:18 توسط بچه فنی
|
دوباره سلام. من برگشتم. یکی از کارهای خوبی که زمان خاتمی انجام شد این بود که مراکز پذیرش بیمه شبانه روزی شد و تمام خدمات انواع بیمه نامه ها را تمامی مراکز انجام می دادند. اتفاقا یکی از کارهایی که احمدی نژاد گند زد هم همین بود که به جای شبانه روزی بودن این مراکز ساعت کاری شان از صبح تا ساعت ۲۴ شد و برای بعضی کارها فقط بعضی از مراکز خدمات می دهند. این را گفتم که بگویم کار بیمه ی ماشین محترممان ماند برای فردا صبح اول وقت.
و اما امروز... هجدهم تیرماه... داغ سنگینی که هنوز بر دل جامعه مظلوم دانشگاهی و دانشجویان مظلوم ترش مانده است و یاغیان سرکش و بانیان بی مروتش در حال برنامه ریزی برای حملات بعدی شان هستند...
«زمانی بود» که فریادی بود و قرار بود آرام بماند... قرار بود از دل کوی بیرون نیاید.... زدند و کشتند و شکستند...
«زمانی بود» که هنوز دانشجویان فعالی دلشان برای مملکتشان (ویا حداقل دانشگاه شان) می تپید... گرفتند و بردند و (بردند که بردند)....
«زمانی بود» که دزدی و قتل و غارت جرم بود و (حداقل) عذاب وجدانی می آورد... قرار نبود پس از این اعمال سجده ی شکری به جا آورده شود...
«زمانی بود» و «زمانی هست» که جوجه بسیجیان مسلمان نما هر عملی را به نام اسلام انجام می دهند... وجدانی ندارند که انتظار بیداری ازشان داشته باشی... جسارت ناتمامی دارند که به هرجا و هرکسی بدون دلیل تجاوز کنند و بریزند و بکشند و ببرند... وحشی بودنی درشان هست که بدون توجه به اصل عدم تفتیش عقاید شخصی هر کسی را تا پای چوبه ی دار ببرند... قدرت کاذبی دارند که هر کار بخواهند و بتوانند انجام دهند و رهبران ریز و درشتی در گوشه و کنار حامی شان باشند... و...
و خیال راحتی دارند که در قبال تمام این غارتگری ها هیچ کسی مزاحمشان نخواهد بود... «مردم» ای وجود ندارند... «مردم» ای که یکپارچه حرف ته دلشان را بزنند و از چماق پرریشان غاصب نهراسند مرده است... «مردم» ای که سرنوشت مملکت رو به زوال شان برایشان اهمیتی ندارد و فقط در فکر مهاجرتند مرده است... خیال شان راحت است... از مردمی که جماعت ۲۰۰۰نفری شان در خیابان امیرآباد در هجدهم تیرماه ۷۸ و چندسال بعد در خردادماه ۸۲ تنها با دیدن چند موتورسوار ریشوی باتوم به دست به کنج پناهگاه منزل شان می خزند و از هم نوعشان (نمی گویم هموطنشان) دفاعی نمی کنند هراسی به دل راه نمی دهند... از دانشجویی که نسبت به هتک حرمت علمی دانشگاه با انتصاب یک آخوند مثلا دکتر! کاملا بی تفاوت است و به همراه دوست جنس مخالف اش با لبخندی از کنار این خبر می گذرد هرگز ترسی به دل ناپاکشان راه نمی دهند...
«زمانی هست» که شاید هنوز «فکر کردن» جرمش اعدام نباشد... برادر دانشجویم! خواهر دانشجویم! برادر ایرانی ام! خواهر ایرانی ام! بیا برای یکبار هم که شده فکر کنیم... ببینیم چه کرده ایم که مشتی بی سر و پا به خود اجازه می دهند اسبشان را هرطور که می خواهند بر سرمان بتازند؟ ببینیم چرا مردممان به جایی رسیده اند که تنها راه حل مشکل زندگی شان سود ماهیانه ۵۰۰۰ تومانی سهام عدالت است؟ ببینیم چه شده است که به این به حرمتان اجازه داده ایم بتازند و به عوامفریبی مسخره شان ادامه دهند؟.... فکر کنیم که پیام این ۱۸ تیرها و این آزادی خواهی مظلوم ترین ها چه بوده است؟
ما را چه شده است برادران؟ کجای کار ایراد دارد خواهران؟... سکوت تا کی؟ جهل تا کی؟ ایران رو به زوال تا کی؟
«من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند...
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟....»
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:17 توسط بچه فنی
|
سلام. امشب در راه منزل یک ماشین نه چندان محترم و ضایع و جوات پرشیا به ماشین به شدت محترممان برخورد کردانده شد! به همین دلیل ساعت ۱۰.۵ یعنی نیم ساعت دیگر در بیمه ی ایران خیابان فاطمی قرار داریم برای حل و فصل موضوع. اعصابمان هم به شدت خورد است. از آنجا برگشتیم درباره ۱۸ تیر که ترکشش امروز مارا هم گرفت می نویسیم. یاحق!
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 22:7 توسط بچه فنی
|
چند شبی یه می خوام درباره ی ایجاد جو خفقان توسط هر کس و ناکسی در جامعه بنویسم. از دانشگاه. از مطبوعات. از سطح شهر... حالا که نوشتن این مطلب اینقدر دیر شده یه شب دیگه هم به چند وقت اخیر اضافه کنین تا بشه فردا شب.... که سالروز ۱۸ تیر هم هست. قول می دم فردا دیگه بنویسمش!
علی الحساب در همین رابطه این کاریکاتور قشنگ رو از نیک آهنگ کوثر داشته باشین تابعد...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:53 توسط بچه فنی
|
سلام. امروز روزنامه ی محترم شرق چند مطلب جالب به چاپ رسانده بود. ضمن اشاره تیتریک! به این مطالب در ادامه عرایضم را عارضم:
منبع: http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-04-16/274.htm#9899
۱- «مصباح يزدي بيشترين فسادهاي اخلاقي را متوجه دانشگاه ها دانست و تاکيد کرد؛ مختلط بودن دانشجويان مجرد در محيط هاي اجتماعي و رواج سي دي ها و ابزارهايي که از نظر اخلاقي پايه هاي دين را تضعيف مي کند، عامل اصلي اين مساله است. وی همچنین گفت: خيلي بيشتر از آنچه فکر مي کنيم جوانان ما از نظر فکري و اعتقادي و مباني اخلاقي و ارزشي سست و لرزان هستند.وي با بيان اينکه ما نمي خواهيم سياه نمايي کنيم اما در دولت اسلامي اين مسائل ضداخلاقي روبه رشد است، گفت؛ بومي کردن دانشگاه ها يکي از مواردي است که جلوي رواج فساد و فحشا از منطقه اي به منطقه ديگر را مي گيرد.» !
۲- «جنتی دبير شوراي نگهبان گفت کساني که معتقد بودند بايد در مقابل اجراي طرح امنيت اجتماعي کار فرهنگي کرد جامعه را آزاد گذاشتند تا اين وضعيت فساد به وجود آمد. وي افزود امر به معروف و نهي از منکر مي گويد که اسراف نکنيد، همين که آب سهميه بندي شد که ان شاءالله چنين روزي نرسد معلوم مي شود چقدر در کشور ما آب اسراف مي شده، اما در واقع امر به معروف و نهي از منکر اعلام مي دارد که بايستي در آب، برق، گاز و مواد خوراکي صرفه جويي کرد تا اسراف نشود زيرا بسياري از فسادها و مشکلات جامعه ما از ناحيه همين اسراف هاست که بايد جلو آن گرفته شود و اميدوارم خدا به دولت کمک کند تا بتواند با فسادهاي گوناگون مبارزه کند. » !
۳- «پورمحمدي وزيرکشور از اجراي طرح سهميه بندي سوخت به عنوان «گام مهم» ياد کرد و گفت با توجه به همراهي خوب مردم در طرح سهميه بندي سوخت، دولت از رديف صرفه جويي واردات بنزين چند اقدام بزرگ براي مردم انجام مي دهد. وزيرکشور اين اقدام را در جهت شيرين کردن کام مردم دانست.» !
اینجور که از شواهد و قرائن بر می آید ظاهرا موج جدید فساد و کپک زدگی! در جامعه آنچنان فراگیر شده که وقت سرخاراندن را از حضرات مسوولین گرفته است.
دوستان! برای جلوگیری از افزایش فساد لطفا تورا به خدا دانشگاه نروید! اگر هم رفتید همان جا بمانید... چون اگر بیرون بیایید این بیماری را منتقل می کنید!! االبته اگر هم منتقل کردید نوش جانتان! حداقل به یک شهر دیگر نروید. بگذارید کپک هایتان در شهر خودتان بماند رفقا !
اول) جالب است... گویا آقای مصباح یادشان رفته است که اگر چنین وضع حادی در دانشگاه هاست (که اینقدر هم حاد نیست) در این دو-سه سال مدیریت قماش خودشان بر دانشگاه ها ایجاد گردیده است. امثال «عمید» در دانشگاه تهران و «دانشجو» در تربیت مدرس اند که در این سالها دانشگاه را خرابه ای کرده اند و حراست اش و نهاد رهبری اش را آباد... و لابد فریادهای انجمن اسلامی دانشکده فنی و انجمن اسلامی دانشگاه پلی تکنیک در این مدت نیز از گلوی ناپاک همیشان خارج گشته است...!
«زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت...»
دوم) جنتی جان! هم میهن را هم که گفتی که برایت ببندند. دیگر کسی نیست بهت گیر دهد! آسوده باش و زیاد خودت را به زحمت نیانداز که در هر موردی نظر دهی! ما نظراتت را دربست قبول داریم و به آن التزام عملی هم داریم. ما صحبت هایت در مورد آن خواب هفته ی قبل را یادمان نیست. راحت باش!
سوم) «مردم» عزیز بازهم با این پورمحمدی «همراهی» کنید تا «گام مهم» اش را همچین محکم تر بردارد! جوان است دیگر... پسرم ذوق می کند وقتی صف های پمپ بنزین ها را می بیند!
امشب دوباره زدیم به صحرای کربلا!
محمود! از ما بپذیر!
نتیجه اخلاقی: یک از رفقایمان می گفت: اگر در جمعی نشسته بودید و دیدید بوی ناخوشایندی به مشامتان می رسد هرگز دنبال این نگردید که صاحب بو (کسی که بو را ول داده!) پیدا کنید. فقط ۵ ثانیه با دهان نفس بکشید و تحمل کنید... اولین نفری که گفت: اه! اه! چه بویی ...! خودش است!!
البته ایشان درباره ی یک بوهای دیگری این را می گفتند و منظورشان بوی کپک و فساد و اینجور چیزها در جامعه و دانشگاه و اینها نبود!
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:26 توسط بچه فنی
|
منفی ۱- دیروز روز مادر بود. یادمان رفت خدمت رفقای گرام تبریک بگوییم. این هم از فرمایشات جناب عباس خان حسیننژاد:
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت تا برای ننه مان کادوی عیدی بخرد !!
http://sandali.persianblog.com
۰- سلام
۱- شد دو هفته. باورتون می شد بتونین ۲ هفته منو تحمل کنین؟!
۲- یکی از رفقای قدیمی مان چند روز پیش ایمیلی برایمان فرستاده بود با عنوان دنیای خر تو خر! متن اش این بود:
«الان حدود 1 سال است که خيلي خسته ام و اين هفته آخر هم که ديگه دارم از پا مي افتم. چرا ؟ هميشه فکر مي کردم کمي تنبل ام اما حالا دقيقا حساب کرده ام و متوجه شده ام که خيلي کار مي کنم. ببينيد ما توي ايران 72 ميليون جمعيت داريم که 13 ميليون اونها بازنشسته هستند. پس مي مونه 59 ميليون نفر. از اين تعداد، 24 ميليون دانش آموز و دانشجو هستند يعني براي انجام کارها فقط 35 ميليون نفر باقي مي مونند. توي کشور 10 ميليون نفر هم توي ادارات دولتي شاغل هستند که خب عملا کاري انجام نمي دن. پس براي پيش بردن کارها تنها 25 ميليون نفر باقي مي مونند. از اين 25 ميليون نفر هم تقريبا 4 ميليون نفر آخوند و ملا و سانسورچي اينترنت و نماينده مجلس هستند پس فقط 21 ميليون باقي مي مونن و اگر بدونيم که تقريبا 17 ميليون آدم جوياي کار داريم، معنيش اين خواهد بود که کل کارهاي مملکت رو 4 ميليون نفر دارن انجام مي دن. اما حدود 2 ميليون نفر هم نيروهاي مسلح داريم و اين يعني فقط 2 ميليون نفر نيروي کار باقي مي مونن. از بين اين دو ميليون نفر، 646.900 عضو پليس و وزارت اطلاعات و نيروهاي سرکوب هستند پس کلا مي مونيم 1.353.100. حالا اين وسط 649.876 نفر بيمار داريم که قدرت کار ندارند و بار کارهاي کشور افتاده روي دوش 806.200 نفر از جمعيت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806.186 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصوير، ممنوع الصدا و ديگر انواع زنداني داريم پس کل کارهاي کشور افتاده روي دوش 14 نفر! از اين چهار ده نفر 12 تاشون عضو شوراي نگهبان هستند و پس متوجه مي شيم که کل کارهاي کشور افتاده روي دوش دو نفر: من و تو! تو هم که داری ایمیلتو چک می کنی!! »
۳- در حالی که دولت و سخنگوی ابله اش مصرانه تاکید می کنند که اولا «هیچگونه» خبری از بنزین آزاد نیست و دوما کارت سوخت جعلی وجود خارجی ندارد و سوما کاملا جلوی فروش بنزین به صورت قاچاق و کلیه تخلفات احتمالی گرفته شده است لازم است عرض کنم که:
اولا تاکنون پیشنهاد ۶ شرکت خصوصی جهت تهیه بنزین آزاد با نرخ ۵۰۰ تومان به وزارت نقت رسیده است و ثانیا اگر کسی کارت سوخت جعلی با سهمیه ماهانه ۳۶۰ لیتر خواست به اینجانب مراجعه کند تا آدرس محل فروش این کارت ها را بهش بدهم و ثالثا بنزین قاچاق و تخلف در فروش به وفور در مملکت هست. از جمله دیروز خودمان در پمپ بنزین (...) دیدیم که آقای محترم پمپ بنزینی ۳۰ لیتر بنزین را به قیمت ۵۰۰۰ تومان عرضه می کرد. (لیتری ۱۶۷ تومان)
راستی آقای محترم مذکور کارت هایش را از کجا آورده است؟!
آخریش- ایام به کام!
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:20 توسط بچه فنی
|
امروز در شرکت جلسه ای داشتیم با آقای حسابدار محترممان. در خلال اینکه ایشان داشتند به حساب ما (یعنی شرکت ما) می رسیدند، دوستی از رفقای شرکت پیش ما آمد و صحبت مان گل کرد... صحبت از هر دری پیش آمد... از میم. الف. و شیرین کاری های جدیدش، از تعطیلی مجدد! روزنامه ی وزین هم میهن، از مش غلامحسین!، از ماجرای بنزین.... و از «مالیات تکلیفی مودیان محترم»! خلاصه به اینجای کار که رسیدیم، گله از خودمان کردیم که چرا از فروردین تابحال تنظیم اظهارنامه مان را نکرده ایم و انداخته ایم اش به شب امتحان؟!
بعد هم گله از اینکه کارهای نگارش و دفاع تزمان مانده است و مسافرت های عقب مانده ی کاری شهرستان و چک های پاس نشده هم، و این اظهارنامه هم شده قوز بالا قوز. دوستمان گفت اشکالی نداره! تمام این مشغله ها معنی اش این است که این ماه عزیز تیرماه، نقطه ی عطفی در پرونده ی کاری سال 86 ات است. پس بتلاش! کمی فکر کردم و نظرش را تایید کردم.
بعداز ظهر که در گرمای شدید این روزهای تهران مشغول رانندگی به سمت دانشکده بودم، به این موضوع فکر می کردم که این مشغله شدید کاری تیرماه ام، از ابتدای سال تاکنون نیز کمابیش به همین صورت وجود داشته است. در فروردین ماه ضمن انجام کارهای روزمره، ترجمه مقالات متعدد، بستن حساب و کتاب های کاری سال 85 را انجام می دادم و عید دیدنی هم که... گذشت و شد اردیبهشت. ادامه ی حساب و کتاب های سال 85 و بستن حساب های شهرستان، و به تبع آن 9 مسافرت کاری و پاس کردن 14 فقره چک ریز و درشت به کارهای عادی مان اضافه شد. خردادماه چند مسافرت کاری برای راه اندازی معدن، مذاکره با چند شرکت برای حمایت مالی تز، جلسات متعدد با ایمیدرو و نظام مهندسی، جمع و جور کردن ترجمه ها و کارهای تحقیقاتی و... چاشنی روزهای کاری معمول مان شد. در همه ی این ماه ها هم می خواستم 3تا کار انجام دهم که هر 3 اش ماند برای تیرماه! اول همین آماده سازی اظهارنامه مالیاتی مودیان محترم، دوم رفتن به دندان پزشکی (که بالاخره از زور درد مجبور شدیم پریروز برویم!) و سوم هم مرتب کردن آت و آشغال های میز، کیف دستی و صندوق عقب ماشین محترممان!
اگر این تعریف دوستمان برای نقطه ی عطف کار سالیانه! را به حجم کاری ماهیانه تعمیم! دهیم به دو نتیجه می رسیم. یکی اینکه حداقل صبح ها باید دو ساعت زودتر از خواب بیدار شویم و شب ها هم دو-سه ساعت دیرتر بخوابیم تا در 8-27 ساعتی که در روز برایمان می ماند به کارهایمان برسیم! دوم اینکه ما ایرانی های نجیب (منظورم آن 17 میلیون نیست ها!) عادت کرده ایم که به ازای 12 ماه سال، 12 تا نقطه ی عطف در زندگی مان داشته باشیم و جیک مان هم در نیاید! حالا خوبه من یکی هنوز مشکل کرایه خونه و قسط سر ماه و حل این مشکلات از طریق مسافرکشی! و از اینجور چیزا به کابوس هام اضافه نشده!
راستی... شما تو درس های ریاضی که خوندین نموداری رو یادتون می آد که 12 تا (و گاهی هم حتی بیشتر!) نقطه ی عطف داشته باشه؟!!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 23:45 توسط بچه فنی
|
نیمه شب پریشب، گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس
گفتم: سلام حافظ! گفتا: علیک جانم!
گفتم کجا روی تو؟ گفتا خودم ندانم!
گفتم بگیر فالی گفتا نمانده حالی
گفتم چگونه ای؟ گفت... در بند بی خیالی
گفتم که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟
گفتا که می سرایم شعر سپید باری!
گفتم ز دولت عشق؟ گفتا که کودتا شد
گفتم رقیب؟ گفتا، او نیز کله پا شد
گفتم کجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟
گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی!
گفتم بگو ز خالش، آن خال آتش افروز...
گفتا عمل نموده، دیروز یا پریروز!
گفتم بگو ز مویش، گفتا که مش نموده!
گفتم بگو ز یارش؟ گفتا ولش نموده!
گفتم چرا؟ چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟!...
گفتا شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش
گفتا خرید قسطی، تلوزیون به جایش!
گفتم بگو ز ساقی، حالا شده چه کاره؟
گفتا شدست منشی در دفتر اداره
گفتم بگو ز زاهد، آن رهنمای منزل
گفتا که دست خود را بردار از سر دل
گفتم ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا !
گفتم بگو ز محمل، یا از کجاوه یادی
گفتا پژو، دوو، بنز یا گلف نوک مدادی!
گفتم که قاصدک کو؟ آن باد صبح شرقی
گفتا که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا به جای هدهد، دیش است و ماهواره!
گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد؟
گفتا به پست داده.... آورد یا نیاورد؟!
گفتم بگو ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم سراغ داری میخانه ای حسابی؟
گفت آنچه بود از دم، گشته چلوکبابی!
گفتم بیا دوتایی، لب تر کنیم پنهان...
گفتا نمی هراسی از چوب پاسبانان؟
گفتم بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا به حبس بودم از ته زدند آنها !
گفتم شما و زندان؟؟ حافظ ما رو گرفتی؟
گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی !!
پی اس: در زمان های دور این شعر را در مجله ای خواندم. متاسفانه سراینده ی این شعر زیبا را نمی شناسم. اگر دوستان اطلاعاتی دارند لطفا معرفی نمایند تا رفرنس! هم ذکر شده باشد. سپاس!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:2 توسط بچه فنی
|
مدت ها پیش کتابی که مولف آن بعضی از امثال ملل مختلف را گردآوری کرده بود و در ذیل هرکدام شرحی نوشته بود را مطالعه می کردم. یکی از این ها که به نظرم زیبا و پرمعنی آمد را همانجا برای خودم یادداشت کردم (و چه خوب که این کار را کردم). امروز نه نام آن کتاب را به خاطر دارم و نه نام گردآورنده و مولف محترمش را. ولی این مثل یونانی را می نویسم تا شما هم در این باره نظر دهید:
روزی شاگردی از استادش پرسید عشق چیست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه گندم را بیاور، اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟ شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین خوشه تا انتهای گندم زار رفتم....
استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید: چه شد؟ و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم اگر جلوتر بروم باز هم دست خالی برگردم...
استاد گفت: ازدواج هم یعنی همین پسرم!
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 0:0 توسط بچه فنی
|
سلام. امروز این عکس را روزنامه محترم شرق در صفحه نخست خود چاپ کرد. تصویر شوخی احمدی نژاد با خبرنگاران و عکاسان خبری در استقبال از ششمین سفر رئیس کشور دوست و همسایه! ونزوئلا در همین چند ماه به ایران. لودگی احمقانه ی یک مثلا رئیس جمهور: http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-04-11/default.htm

می خواستم این عکس بدون شرح بماند تا صدای هق هق گریه های تمامی دوستداران وطن در فضای خالی و بدون شرح این پست راحت تر بپیچد. گریه بر سرنوشت این مملکت... گریه بر آبروی از دست رفته...
می خواستم حتی به مقام احتمالا فرزانه ی رهبری انتقادی نکنم از این انتخاب اش و انتقادی نکنم از این پافشاری اش بر کارآمدی دولت نهم و انتقادی نکنم از ساده اندیشی ها و انتقادی نکنم از کینه های بر دل.... (که اجازه ی چنین انتقادهایی را هم ندارم!)
اما چند مورد را در خبرها دیدم و شنیدم که حیفم آمد پست امشب بدون شرح بماند:
اول یک خبر در مورد میم. الف.... امروز بزرگترین مجتمع پتروشیمی دنیا در عسلویه افتتاح شد. بماند که تمام کارهای این مجتمع در زمان خاتمی انجام شده بود و میم. الف. بازهم آن را به نام دولت لکنتی اش تمام کرد. در مراسم سخنرانی که در هوای آزاد برگزار شد و بر اساس آخرین گزارش ها دمای هوا ۴۶ درجه بالای صفر بود و رطوبت نیز بیداد می کرد و در این شرایط حتی خر هم تب می کند! ولی بازهم این جانور کاپشن اش را بر تن داشت! البته این سری زیپ اش را بالا نکشیده بود!! من که نمی توانم تصور کنم آدمیزاد بتواند همچین کاری را انجام دهد... شما چطور؟!
دوم یک خبر مشترک از دو جانور: میم. الف. در حکمی غلامحسین الهام را با حفظ سمت های قبلی اش (وزارت دادگستری و سخنگوی دولت فخیمه ی میم. الف. و همسر فاطمه رجبی!) به عنوان رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز نیز منصوب کرد! کم این جانور را در جراید و صدا و سیما می دیدیم بیشتر هم شد! اما دوتا مطلب: یکی اینکه اصولا میم. الف. بی دلیل کسی را تحویل نمی گیره و ۵تا ۵تا حکم نمی ده. اگه کمی ریزبین باشیم متوجه می شیم زندگی این دو جانور یه جورایی به هم گره خورده... این ها یه عنصر مشترک در زندگی خصوصی خودشون دارن به نام فاطی! که برای هر دوشان سینه چاک است و هر دو ازش حساب می برند! مطلب دوم اینکه به واقع ما در این مملکت تا این حد قحط الرجال داریم که به جانوری مثل الهام باید ۳ پست متفاوت که هرکدام نیاز به مدیری اجرایی و تمام وقت دارد بدهیم؟....
حالا می توانید بیشتر بیاندیشید و بر حال میهن پر افتخارمان با آن تاریخ غنی و این حاکمان فعلی بیشتر بگریید....
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 23:28 توسط بچه فنی
|
سلام. دیر اومدن امشبم هیچ ربطی به عروسی و اینجور چیزا نداره. فقط تنبلی بود و البته شنود بحث شیرین گفتگوی ویژه ی خبری. نکته جالبی که مطرح شد مقایسه ی مصرف بودجه در دوسال اول هر کدام از سه دولت آقایان هاشمی خاتمی و میم.الف. بود:
۱- هاشمی: ۲۹ میلیارد دلار
۲- خاتمی: ۳۱ میلیارد دلار
۳- میم. الف. : ۱۲۵ میلیارد دلار !! (معادل مصرف ۶ سال بودجه خاتمی)
ضمنا در زمان شروع دولت هاشمی با بحران جنگ و در زمان شروع دولت خاتمی با بحران بدهی خارجی همراه بودیم و میم. الف. نه تنها بحران خاصی نداشته است بلکه ۲۲ میلیارد نیز به عنوان صندوق ذخیره ارزی دریافت داشته است!
این را هم اضافه کنید که با تمام این هزینه ها رشد اقتصادی در هر دو دولت هاشمی و خاتمی حدود ۷ درصد بوده و برای میم. الف. با این هزینه ها عدد ۸.۵ درصدی پیش بینی شده است که متاسفانه تاکنون به عدد ۵.۵ درصد نایل شده است!
همین اعداد و ارقام فکر می کنم برای امشب کافی است. سیاسی نبودیم که این محمود جان وادارمان کرد.... حالا داریم کم کم گریزی به اقتصاد هم می زنیم!
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 0:2 توسط بچه فنی
|
۰- از مرحوم ملاقلی پور برای اقتباس نادرستی که از فیلم بسیار زیبایش (میم مثل مادر) در نام گذاری این نوشته کردم پوزش می طلبم.
۱- سلام. امشب عروسی یکی از دوستای دبیرستانی ام بود. جای همه ی دوستان خالی بساط عیش و نوش تکمیل بود و از انواع اطعمه و اشربه (البته از نوع حلال اش) تناول فرمودیم بسی! دوستان به جای ما!!
۲- آیه اله (العظمی و غیره) جنتی دیروز در خطبه های نماز جمعه تهران گفت: «چند روز پیش در تاکسی!! نشته بودم!!! در طی صحبت با راننده تاکسی او از خوابی که دیده بود تعریف کرد. مادرش در خواب آمده بود و به او گفته بود پسرم! حتما دوره بعد هم به احمدی نژاد رای بده...!! گره ی آبادانی این مملکت به دست این مرد با تقوا باز می شود! در ادامه این راننده ی زحمتکش محترم از ما درخواست کرد که حاج آقا اگه ممکنه در بررسی صلاحیت ها افراد شایسته ای همچون احمدی نژاد را تایید صلاحیت کنید. اینها هستند که بدرد مملکت می خورند.» (نقل به مضمون)
حالا چند سوال و ابهام: اولا این آقا بالاخره ثقه الاسلامی اش تمام شد؟ آخه الان با لفظ آیه اله صدایش می کنند. اگر کسی خبر دارد لطفا ما را شیرفهم کند. دوما تاکسی خوب است! حتما اگر مسوول یه جای مهم شدید بازهم با تاکسی اینور و اونور برید. چه معنی میده راننده شخصی و بادیگارد و بستن اتوبان برای یک مسوول خدمتگذار؟!! سوما احمدی نژاد نه.... دکتر! احمدی نژاد. از آقای جنتی بعید است! چهارما گیریم به فرض محال این محمود داستان ما (ای کاش واقعا این ۲سال فقط داستان بود...) با تقوا باشه که نیست... با تقوا بودن واسه ی اداره ی مملکت کافیه دیگه؟ خداییش کافیه آقای جنتی؟ پنجما این آقای راننده دقیقا مشخص نکرده اند که محمود به درد ایجاد چه دردی در مملکت می خورد؟ از دوستان خواهش می کنم مرا راهنمایی کنند!..... حالا دیگر اگر حرص خوردنتان تمام شد می توانید یک لبخند تلخ هم بزنید.
۳- میم الف گفت: در صورت استفاده صحیح از گاز ما بنزین صادر هم می کنیم! همچنین گفت تا سه سال آینده ما به بزرگترین کشور صادر کننده بنزین در منطقه و سومین کشور در دنیا تبدیل می شویم! (کاملا بدون شرح اضافی)
۴- محمود گفت: فقط ۱۵٪ مردم بیش از این سهمیه ای که اعلام کردیم مصرف می کنند. (دقت کنید تمامی پیک های موتوری و راننده آژانس ها و راننده مسافرکش های شخصی و راننده نیسان های باری بین شهری و... که این ۴-۳ روز کار نمی کنند و من و شما همگی فقط ۱۵٪ ایم...)
۵- دیشب چند نفر مهمان بسیار محترم منزل مان آمده بودند. به روال معمول این ۲سال اخیر خانواده های ایرانی (از نوع غیر از آن ۱۷ میلیونی ها!) موضوع صحبت ما هم ذکرخیر محمود شد. یکی از این مهمانان محترمه ی ما با اشاره به گرمای هوای تهران و عبور آن از مرز ۴۱ درجه در هفته ی گذشته از راز ماندگاری کاپشن بر تن محمود سوال می کرد. نمی دانستیم چه بگوییم؟ شما می دانید؟!
۶- ببخشید که در تمام طول نوشته مجبور شدم اسم میم الف رو هی تکرار کنم. شرمنده!
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 0:33 توسط بچه فنی
|
سلام خدمت همه ی وب گردان علاف و وبلاگ گردان علاف تر عزیز برادر! با درود به روان نه چندان پاک اجداد گور به گور شده ی زابلی و گرمساری آقای میم.الف. عرایضم را استارت می زنم:
جمعه شب پیش بود که در اثر جوگیر شدن مفرط شروع کردم به وبلاگ نویسی. این بار ولی مصمم و مرتب و پیگیرتر از قبل. نمی دانم این چند روزی که مرا تحمل کردید و سیاه کردن هایم در وب را خواندید چطور بوده ام ولی احساسی که خودم دارم این است که رو به جلو ام و به همین دلیل تلاشم را بیشتر می کنم. امروز به دور از محمود بازی می خواهم دوستان عزیزم در کامنت هایشان نقاط ضعف و (خدای ناکرده!) قوت وبلاگ در همین چند روز را گوشزد کنند و به قول مدیران دولتی «ما را از انتقادات و پیشنهادات سازنده ی خود محروم نفرمایند.» !
چشم به راه کامنت های گرمتان هستم... شب خوش!
آن که می گفت ز یک گل نشود فصل بهار چه خبر داشت که همچون تو گلی می روید؟....
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 22:39 توسط بچه فنی
|

اصلا فكر نكنيد فقط شما هستيد كه در هنگام سخنرانيهاي همراه با اسلايدهاي پاورپوينت چرت ميزنيد! اين موضوع اين قدر جدي است كه روانشناسان را به مطالعه در اين باره واداشته است.
اگرچه نرمافزار مشهور پاورپوينت سالهاست كمك زيادي به اساتيد و مديران ميكند تا بهتر و راحتتر بتوانند در سخنرانيهايشان مفاهيم را به شنوندگانشان منتقل كنند، اما هميشه ميتوان در چنين سخنرانيهايي شنوندگاني را در حال چرت زدن ديد. پژوهش يك محقق استراليايي دلايل اينكه چرا اين نرم افزار مايكروسافت باعث خستگي حاضرين در محل سخنراني ميشود را نشان ميدهد. تحقيق دكتر جان اسولر نشان ميدهد مغز انسان به سادگي نميتواند به طور هم زمان دو نوع ورودي اطلاعات را پردازش كند. جان اسولر، محقق دانشگاه والس جنوبي عقيده دارد پردازش اطلاعاتي كه از طريق شنيدن و ديدن به صورت هم زمان به مغز ميرسند واقعا اين عضو را دچار دردسر ميكند مخصوصا اگر اطلاعات يكسان باشند. بر اساس اين پژوهش پاورپوينت باعث ميشود كه در يك لحظه توجه شنونده به دو ورودي اطلاعاتي تقسيم شود.
آقاي اسولر در اين تحقيق تئوري را به نام «نظريه شناختي ظرفيت» ارائه ميدهد كه ميزان اطلاعاتي را كه فردي ميتواند در يك لحظه پردازش كند با توجه به پارامترهاي مختلف بيان ميكند. به عقيده اين محقق پردازش اطلاعات كلامي و دريافت همزمان اطلاعات ديگر از طريق ديدن اسلايدهاي پاورپوينت براي مغز انسان دشوار بوده و باعث خستگي فرد در طول يك سخنراني طولاني ميشود. اسولر حتي عقيده دارد نمايش اسلايدهاي پاورپوينت كه با گفتار سخنران يكسان هستند وضع را از اين هم بدتر كرده و افكار حاضران را در طول سخنراني پريشان ميكند. او ميگويد شايد ديدن يك نمودار مرتبط با موضوع سخنراني كمي مفيد باشد چون همان اطلاعات زباني فقط به شكل ديگري ارائه ميشود اما ديدن اسلايدهايي كه با حرفهاي سخنران يكسان است به كلي مغز را خسته ميكند.
منبع: http://cherkneviss.blogfa.com
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 16:32 توسط بچه فنی
|
دیشب داشتم وبلاگ نیک آهنگ کوثر رو بعد از مدت ها چک می کردم. این هم یک کاریکاتور بدون شرح از نیک آهنگ عزیز:

+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 10:46 توسط بچه فنی
|
یک- پریشب ۱۵ عدد پمپ بنزین در آتش بی فکری آقای الف و رفقای نفهم تر از خودش سوخت. دیشب هم ۹ تا. امیدوارم امشب این سیر نزولی به صفر میل کند. نه از این بابت که نیروی انتظامی نه چندان محترم فکر کند مردم از ۴-۳ دانه سرباز وظیفه ای که در پمپ بنزین ها مستقر شده اند ترسیده اند بلکه از این بابت که بالاخره این جایگاه ها سرمایه ی ماست و راه اعتراض این نیست. مردم ما متاسفانه نحوه اعلام اعتراض شان هم ایرانیزه شده است. ابتدا حمله ی گاز انبری و بعد حداکثر پس از ۴۸ ساعت تبدیل شدن به ساکنان شهر ارواح! آرام و ساکت ..... ونظاره گر بلاهایی که نظام آخوندنشین ایران بر سرشان می آورد. ای کاش حداقل داد زدن مان شبیه دادزدن بود.
دو- چندسال پیش استادی داشتیم که الان دیگر در ایران نیست. روزی که متاسفانه و در کمال تعجب یک آخوند معلوم الحال به ریاست دانشگاه تهران برگزیده شد به نشانه اعتراض به سکوت اساتید نسبت به این هتک حرمت به حریم «علمی» دانشگاه با ایشان هم صحبتی کردیم. ایشان می گفتند وقتی همان بیست و پنج سال پیش که آخوندها وارد جرگه ی تدریس در دانشگاه شدند من و امثال من اعتراضی به این روند نکردیم طبیعی است که الان به اینجا برسیم که هر کس و ناکسی به خودش اجازه دهد در مقام ریاست دانشگاه مادر ایران بنشیند.
بعد از قضیه سهمیه بندی بنزین یادم به این ماجرا افتاد. حرف قشنگی است. شاید اگر همان سال ها به آخوندها زیاد از حد رو داده نمی شد و می فهمیدند که چندسال دورهم نشینی و شب نشینی در حوزه اسمش باسواد شدن نیست الان این حضرات به خودشان اجازه نمی دادند در مورد بنزین و فرآورده های پتروشیمی! و سبک سازی ساختمان ها !! و صدها مطلب دیگر حرافی نمایند. دریغ!
سه- نیروی انتظامی برای سومین بار در ۲ سال گذشته اعلام کرده است قصد دارد تمامی ۴۰۰۰ بنز خود را بفروشد! منتها این سری از طریق مزایده. قرار است پارتی بازی هم در کار نباشد! علاقمندان از چند روز دیگر گوش به زنگ جراید کثیرالانتشار باشند لطفا! ضمنا قرار است به جای این بنز های محترم و بقیه خودروهای نسبتا محترم نیروی انتظامی از سمندهای ال ایکس استفاده شود.

چهار- یک خبرنگارخارجي مياد تهران ميره مسجد مي بينه همه صف ايستادن واسه غذا، مي گه مگه اينجا نماز نميخونن؟ مي گن نماز ميخواي بخونی برو دانشگاه تهران، مي گه پس دانشجوها کجان؟ مي گن اگه منظورت روشنفکرا و دانشمنداس برو زندان اوين. مي گه مگه دزدا رو نمي برن زندان؟ مي گن زکي!، پس مملکت رو کي اداره کنه؟!
پنج- راستی سلام !
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 23:38 توسط بچه فنی
|
اگر از من بپرسند چندش آورترین و مزخرف ترین و رو اعصاب برو ترین و بازهم چندش آورترین کسی که اگه تو خیابون ببینی ش همینطوری واسه ی تفریح می زنی زیر گوشش کیه؟ جوابم یک شخص نسبتا خبر سازه....
محمود رو نمی گم ها.... چون حیف دستم که بخواد واسه همچین کاری به خودش زحمت بده! شخص مذکور غلامحسین الهامه. سخنگوی دولت فخیمه ی آقای الف.

همینجا از دوستان محترم عذرخواهی می کنم که با آوردن اسم این جانور (منظورم جانور دومی است!) باعث آزردن اعصاب شان شدم. غرض فوروارد کردن اس ام اس ای بود که عصر امروز برایم رسید ولی از آن موقع تا الان هرکاری می کنم به دلیل قوی بودن سیستم های مخابراتی مان موفق به فوروارد آن برای دوستان نمی شوم:
متن اس ام اس این است (من بی تقصیرم ها):
"الهام در آخرین مصاحبه اش گفت: آنهایی که مشکل کمبود بنزین دارند می توانند به جای اتوموبیل شان سوار آن ۱۷ میلیون الاغی بشوند که به احمدی نژاد رای داده اند!!"
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:44 توسط بچه فنی
|
به دنبال اجرای طرح کاملا احمقانه سهمیه بندی بنزین از ساعت 24 امشب اولین بازتاب آن در گران شدن قیمت تخت خواب نمود پیدا کرد!
می گویید چه ربطی دارد؟.... عرض می کنم:
همانطور که دوستان گرامی می دانند دفتر کار ما به دلیل ضیغ منابع مالی! حدود هفشده ماه پیش از سعادت آباد به جاده مخصوص کرج منتقل شد. با یک حساب و کتاب ساده بر روی جدول سهمیه بندی سوخت از سهمیه ماهانه 100 لیتر (روزی 3 لیتر!) برای خودروهای یک گانه سوز و متوسط مصرف خودروی «به شدت محترم» مان یعنی 10 لیتر در هر کیلومتر (با فرض استفاده از کولر) به این نتیجه ی نه چندان جالب می رسیم که متاسفانه روزی حدودا 30 کیلومتر حق رانندگی داریم. این را داشته باشید...
از منزل ما تا سر اتوبان کرج 5.5 کیلومتر و از سر اتوبان تا خروجی پارک چیتگر 11 کیلومتر و از خروجی پارک چیتگر تا سر جاده مخصوص 1.5 کیلومتر و از سر تقاطع مذکور تا شرکت هم 1.5 کیلومتر فاصله است. یعنی سر جمع 19.5 کیلومتر. اگر مسیر برگشت را هم با همین تفصیل حساب کنیم (به دلیل استفاده از دوربرگردان های محمودنشان) چیزی در حدود 23 کیلومتر راه داریم. یعنی فقط 42.5 کیلومتر برای رفت و برگشت به دفتر کار عزیزمان. (تازه اگر هیچ جای دیگر نرویم. مسافرت کاری که بخورد توی سر...!)
حالا نکته اینجاست که چون 3 لیتر مصرف روزانه کفاف 42.5 کیلومتر را نمی دهد راهی که به ذهنمان رسید این بود که روزهای فرد فقط برویم شرکت و دیگر بر نگردیم وتا آخر روز زوج بعدی کارهایمان را انجام دهیم. خب طبیعی است که این به رونق کاری مان هم کمک می کند! و این یعنی رشد و آبادانی کشور! بعد وقتی روز زوج بعدی شب شد فقط برگردیم منزل. انجام این برنامه ی کاری هم نیازمند خرید یک فقره تخت خواب و مستقر کردن اش در (احتمالا) آبدارخانه ی شرکت می باشد. با افزایش تفکر مردم و افزایش کشف راهکار مردم و افزایش تقاضا برای خرید تخت خواب این کالا اولین چیزی است که تنه اش به بنزین اصابت کرده است و مزه شیرین گرانی را می چشد! روشن شد؟!
این را هم بگویم که از مجموع صرفه جویی در آمد و رفت روزهای فرد و زوج حدود 1.8 لیتر بنزین در مجموع دو روز (مجموعا 27 لیتر در ماه) برایمان می ماند که با احتکار و فروش دوبله سوبله ی آن اقساط همین تخت خواب کذایی را در می آوریم. این هم راه حل تکمیلی!
پیشنهاد منطقی : به قول دوست عزیزمان که الان زنگ زد بهتر است به جای وبلاگ نویسی این دم آخری برویم در صف بنزین تا ساعت باقی است....
نتیجه اخلاقی 1 : کسی که آب و هوای جاده مخصوص را دوست دارد پای لرزش هم می نشیند!
نتیجه اخلافی 2 : یکی از دوستان تقریبا محترممان که نخواست نامش فاش شود به تازگی کشف کرده است محمود جان از پدر اصلی اولی اش یک عمه دیگری هم دارد که هنوز زنده است. بنده سلام گرم خودم را به ایشان هم می رسانم!
نتیجه اخلافی 3 : خوب شد خودروی جیگرمان یک گانه سوز است. اگر دوگانه سوز بود روزی 3 لیتر که هچچ! فقط 1 لیتر سهم اش بود. گاز هم که خیلی داریم!
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:59 توسط بچه فنی
|
این رفقای محترم بس که با اس ام اس و کامنت و این جور چیزا به ما گفتن که حیا کنیم و تندش نکنیم و تند تند ننویسیم و تندی همه چیزو به هم ربط ندیم ما هم امشب تصمیم گرفتیم برای دل خودمان بنویسیم. پس یه امشبه رو گور بابای محمود ... !
حالا که می روی برو اما کمی یواش
ای کاش مانده بودی و من با تو... با تو کاش
فرقی نمی کند پس از این هرچه خواستی
بر زخم های کهنه قلبم نمک بپاش
دیدم به خواب قصه مردی شبیه من
«شب-کوچه-دشنه-وسوسه-خون-مرگ دلخراش»
دیدم زنی شبیه تو تشییع می کند
تابوت چشم های مرا روی شانه هاش
زائید بغض حامله بیست ساله ام...
یک لب به گریه وا شد و یک لب به ارتعاش
دیگر مرا رها بکن ای لکنت لجوج
بگذار تا بگویم من «عاش... عاش... عاش...»
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 23:50 توسط بچه فنی
|
مخور صائب فریب فضل از عمامه زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد...
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 19:8 توسط بچه فنی
|
آدم بعضی وقتا حیرون می مونه از کار دنیا!
بعضی چیزا خیلی عجیبه...
یکی از چیزای خیلی عجیب اینه که آدم تو مملکتی زندگی می کنه که احمدی نژاد رییس جمهورشه و پورمحمدی وزیر کشورشه و صفار وزیر ارشاد!شه و اصلا گرونی وجود نداره و مامورهای مالیات اصلا رشوه نمی گیرن و انرژی هسته ای احتمالا حق مسلم مونه و شهرداری کارش رو خیلی خیلی خوب انجام می ده و (بعضی از) استادای دانشگاهش واسه خاطر ۱۰۰هزار تومن دانشجو رو مشروط می کنن و واسه خاطر ۲۰۰هزار تومن نمره ۱۸.۷۵ میدن و به دستور خود رییس جمهور بنیاد حفظ آثار!!! و اندیشه ها!!!!!ی خود احمدی نژاد تاسیس می شه و ۶۰۰ میلیارد تومن خرج کارت احتمالا هوشمند! سوخت می کنن و آخرش هم نمی دونن که چی کار باید بکنن و صداش درمی آد که بطری های ماالشعیر یه شرکت خاص توش تا ۲٪!! الکل هم داره و بنزین رو که گرون می کنن تقاضا بالاتر می ره!! و دانشجونماهای!! فعال دانشگاه امیرکبیر رو می گیرن و چوب فرو می کنن تو (آستین)شون و سمند ال ایکسی که تو بلاروس با (فقط!) ۱۰٪ سود برای ایران خودرو ۶۵۰۰ دلار فروش میره تو داخل کشور به قیمت ۱۲.۵ میلیون تومن فروش می ره و مامورهای کلانتری اصلا با دخترهایی که در طرح ایجاد امنیت اجتماعی دستگیر شده اند و به کلانتری جهت بازداشت موقت آورده شده اند در کمال امنیت کار بدی نمی کنند و محمودجون با همون لبخند مسخره ی همیشگی ش از طرح های اقتصادی! ش دفاع می کنه و منتقدان اقتصادی رو به گفتگو در فضایی دوستانه! دعوت! می کنه و پرونده ی هواپیماهای سقوط کرده در پارسال کاملا به سرانجام رسیده و تموم مشکلات اقتصادی زیر سر شهرامه و برو بچه های هیچکس خاصی هیچ کار بدی انجام نمی ده و از اینجور چیزای تکراری...... ولی بازهم سوژه نداری واسه ی نوشتن!
پی اس: از همه ی دوستانی که تو این دوسه روزه به وبلاگم سر زدن و شروعِ شلوغ پلوغی رو رقم زدن از ته ته ته دلم تشکر می کنم. خواهش می کنم بچه فنی ها بیان تو.... دم در بده!
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 23:2 توسط بچه فنی
|
سلام. الان که خدمت شمام و ساعت از ۱۲ نیمه شب گذشته تازه از یک مسافرت خسته کننده ی یک روزه ی کاری برگشته ام. مسافرتی که در پایانش کباب شدیم!
قبل از تعریف کردن ماجرا از احمد و کامنت اش و متن اش و نظم اش مثل همیشه تشکر می کنم.
و اما ماجرای کباب:
قضیه از این قرار بود که ما امروز به دنبال یک برنامه از پیش تعیین شده با دو نفر از همکاران قصد عزیمت به شهرستان محلات و انجام حساب و کتاب با سنگبری های معلوم الحال در سر داشتیم. لذا برای آسودگی خیال و جلوگیری از اتلاف وقت مفید امروزمان و استفاده از وقت مرده ی آخر شب دیشب گفتیم باک مان را شبانه پر کنیم از بنزین (باک ماشین مان را!) ولی به دلیل تنبلی و خستگی مفرط دیشب از این کار صرف نظر کردیم و باک پرکنی را به امروز صبح حواله دادیم. در ادامه امروز صبح اول وقت به پمپ بنزین محترمی مراجعه کردیم و بسی بنزین در باک مان فرو کردیم! سپس حرکت به محلات و انجام کارهای معوق. در بازگشت به دلیل آسودگی خیال مجددا اقدام به شارژ باک مان در محلات کردیم و در هر دوی این بنزین خوری ها از کارت احتمالا هوشمند سوخت نیز بهره های فراوان گرفتیم! بالاخره پس از ساعاتی رانندگی و رسیدن به تهران به همان دلیل دیشبی خواستیم حداقل امشب از وقت مرده مان استفاده کنیم. لذا به همان پمپ بنزین محترمی که صبح رفته بودیم رفتیم و در صف ایستادیم تا نوبت مان شود. بعد از رسیدن به محل سوخت گیری اتفاق جالبی افتاد....
خانم جی ال ایکس سوار نسبتا محترمی که ماشین جلویی ما تشریف داشتند از این کارت ها همراهشان نداشتند. لذا آقای محترم پمپ بنزینی از ما که ماشین پشتی بودیم خواهش کردند که کارت مان را لحظاتی به امانت بدهیم. ما هم که کشته ی حقوق بشر و حس انسان دوستانه و اینجور چیزها هستیم قبول کردیم. پس از سوخت گیری خانم مذکور و رسیدن نوبت ما هنوز درحال فحاشی به خودمان بودیم که چرا برای کسی که حتی حاضر نیست شیشه اتولش را پایین دهد و تشکری هرچند خشک و خالی ازت بکند دلسوزی می کنی.... که صدای بلند آقای محترم پمپ بنزینی مارا به خودمان آورد: "این کارت امروز دیگر اعتبار ندارد"... و دلیل اش این بود که ظاهرا این کارت های احتمالا هوشمند در روز فقط 3بار مجاز به استفاده هستند و البته در هر یک از این سه بار هر چند لیتر که بخواهی!
بار اول صبح علی الطلوع و نوبه دوم در محلات و آخرین اش هم که .... (فدای سر انسانیت!)
دیگر از این نمی گویم که مشاجره مان با آقای پمپ بنرینی بر سر تصدیق اینکه ما کارت مان را به توسط خود ایشان به آن خانم دادیم و الان در شرف کباب شدن هستیم هیچ فایده ای نکرد!
خلاصه اینکه دست از پا درازتر و خسته تر از آنی که بودیم به منزل مراجعه کردیم و قویا به دنبال درخواست صواب از نوع جی ال ایکس ای اش کباب شدیم!
طولانی شد ببخشید. شما دیگه غر نزنید تو رو خدا !
نتیجه اخلاقی1: یکی از بستگان مان همیشه می گوید اگر دیدی یکی تشنه لب چاه خم شده و دنبال آب است آب که ندهیدش که هیچ یک لگد نسبتا محکم هم حواله اش کنید تا با سر به چاه بیفتد!! نقل ماست... به خودمان که بنزین نرسید که هیچ آن خانم نه چندان محترم هم گازش را گرفت و رفت. پس بنابراین لگد چیز خوبی است.
نتیجه اخلاقی 2: کار امروز را به فردا ننداز بچه! اگر دیشب مثل بچه های خوب بنزین مان را زده بودیم امروز می توانستیم از هر 3 بار سهمیه استفاده از کارت مان بهره مند شویم.
نتیجه غیر اخلاقی: از همینجا سلام گرم و ارادت خودم را به کلیه ی عمه های محمود جان به طور رسمی اعلام می دارم. با این کارت بازی و مردم بازی ش!
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:26 توسط بچه فنی
|
به نام دادار دادگستر
سلام. آدم به بعضی چیزا تو زندگی افتخار می کنه. از جمله "بچه فنی" بودن... از جمله نوشتن زیر چتر اسم دانشکده فنی... از جمله شاگردی کردن استاد شادروان دکتر مهدی قالیبافیان.
وبلاگ نویسی ام رو امروز بعد از ۳ سال مجددا شروع کردم. چراشو نمی دونم؟ شاید تحریکات عناصر معلوم الحال بی تاثیر نبوده باشه شایدم گرفتگی دل باعثش شده باشه .... ولی در هر صورت اینو می دونم که اینقدری بیکار نیستم که وب گردی بکنم! پس از کلیه بچه فنی ها می خوام که خودشون بیان خودشون و وبلاگشونو معرفی کنن.
"اول بسم اله که آدم اینقدر حرف نمی زنه".... هدف معرفی بود و تحلیل چرایی!
سخن نخست ام و وبلاگم و عکس آغازین وبلاگم تقدیم به بزرگ مرد مهندسی ایران دکتر قالیبافیان. روحش شاد.
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 20:33 توسط بچه فنی
|