به یک جایت خیلی فشار می آید٬ اگر زیر دیش عظیم دانشگاه تهران نشسته باشی و امکان استفاده از اینترنت فوق پرسرعت دانشگاه را داشته باشی٬ ولی به همان دلیل که زیر دیش نشسته ای! و در روز جمعه این کار را کرده ای و طبیعتا واجب ترین کار نماز جمعه است (نه رفتن به دانشگاه و آماده کردن فصل یکی مانده به آخر پایان نامه برای هیات محترم داوران!)٬ هنگام برگزاری نماز جمعه٬ به مدت ۳ ساعت با قطعی اینترنت دانشگاه روبرو شوی!
حالا وبگردی که بخورد توی سر بی موی بدخواهانمان! ۴تا سرچ ساده را هم نتوانستیم انجام دهیم... تا همین الان که بالاخره دوستان از باب کرم٬ به این دیش کذایی حالی دادند و راه اش را باز کردند!
حقیقت اش به دلیل فرط شلوغی سر! از ادامه نوشتن این پست معذورم. شما هم اگر جای من بودید و امروز صبح با کابوس چهره کاملا خشن یکی از داوران محترم پایان نامه تان از خواب می پریدید٬ همین چندخط را هم نمی نوشتید و می جسبیدید به کارتان!
پس غُر نزنید و وبلاگ بقیه دوستان تان را چک کنید تا ما هم سرمان آزادتر شود و به شما ملحق شویم!
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:11 توسط بچه فنی
|
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه شب دیده ی من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد!
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی؟
خسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد؟
گر شدم خاک ره عشق٬ مرا خُرد نبین!
آنکه کوبد در وصل تو٬ کجا باشد خُرد؟
آستینم ز گهرهای نهانی پُر دار
آستینی که بسی اشک از این دیده ستُرد!
دل آواره اگر از کرمت باز آید
قصه ی شب بُود و قرص مه و اشتر و کُرد...
(مولانا)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 21:48 توسط بچه فنی
|
یک رئیس دولت خوب و مردمی و خاکی٬ باید:
۱- «مرد» نباشد... این یک ضرورت حتمی است !
۲- حداقل ۳ سانتیمتر ریش ژولیده داشته باشد ولی آخوند نباشد.
۳- انواع و اقسام عارضه های روحی و جسمی را با خود یدک بکشد.
۴- حتما خود برتر بین باشد و هر از چند گاهی به هپروت فرو رود.
۵- به تبعیت از صاحب اش٬ زمین و زمان را «دشمن» بداند.
۶- با پول و چک و سند و سهام و تراول و کلا اقتصاد٬ پدرکشتگی داشته باشد.
۷- حاصل ضرب ۲ در ۲ را نداند.
۸- از ساعت کاری و برنامه ریزی و صرفه جویی و کلا این سوسول بازی ها چیزی سر در نیاورد.
۹- یک نظامی کار کشته (سایر نسخ: کار کشنده!) باشد.
۱۰- دور برگردان (سایر نسخ: پشتک وارو!) زیاد بزند.
۱۱- فحش٬ خوب بدهد.
۱۲- فحش خورش ملس باشد!
۱۳- زابلی نباشد! (ارادان خیلی باکلاس تر است!)
۱۴- قبلا شهردار پایتخت بوده باشد. (فکرتان جای بد نرود!)
۱۵- در زمان شهرداری اش ۴۲۰ میلیارد هزینه بدون سند نداشته باشد.
۱۶- حداکثر قدش با کفش پاشنه بلند و با ارفاق٬ به ۱۶۰ سانتیمتر برسد.
۱۷- حتما در تابستان و در عسلویه کاپشن بپوشد! (این هم یک ضرورت حتمی است.)
۱۸- خیلی در امور اجرایی مملکت دخالت نکند.
۱۹- مورد علاقه ی همسر مکرمه ی سخنگویش باشد.
۲۰- ... و از همه مهم تر اینکه حرف گوش کن خوبی باشد.
(بر گرفته از کتاب نصایح الاعمال فی لطایف الحیل! تالیف شیخ پشم الدین زابلی - جلد نهم - صفحه ۵۱)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:13 توسط بچه فنی
|
این روزها به شنیدن طرح های ضربتی عادت کرده ایم. طرح ضربتی مبارزه با بدحجابی٬ طرح ضربتی مبارزه با اراذل و اوباش محترم٬ طرح ضربتی مبارزه با قاچاق کالا و ارز٬ طرح ضربتی کاهش نرخ میوه در میوه فروشی سر کوچه ی محمود آقا اینا٬... و حالا هم طرح ضربتی مبارزه با گرانی مسکن !
امروز مجری رادیو جوان با شور و هیجان خاصی از تصمیم دولت برای کاهش سریع قیمت مسکن در تهران و شهرهای بزرگ و شهرهای کوچک و سایر شهرها!! خبر می داد. میهمان برنامه (که متاسفانه اسم اش الان یادم نیست ولی معاون وزیر نسبتا محترم مسکن بود) ضمن اشاره به این خبر و تکذیب وجود قیمت ۴ میلیونی و بالاتر برای هر متر مربع آپارتمان در تهران (ظاهرا ایشان تابحال از پارک وی بالاتر نرفته اند!) مهمترین مزیت این طرح ضربتی را کاهش سریع (حداکثر ۳ ماهه) قیمت ملک به طوریکه حداقل ۸۰٪ مردم تهران توانایی صاحب خانه شدن را داشته باشند عنوان کرد... ! (ایشان یا ۸۰ را نمی دانند که چند است!! و یا توانایی خرید ملک را)
ما که چشم مان آب نمی خورد٬ ولی طبق معمول امیدواریم همچنین اتفاقی بیافتد. ضمنا امیدواریم آقای وزیر و معاون اش این حرف را از اندام های زیرین شان (منظورم شکم مبارک جناب وزیر است! چرا ذهن تان اینقدر خراب است؟!) در نیاورده باشند و برای این طرح ضربتی نه چندان کوچک٬ راهکار اجرایی هم داشته باشند.
گفتنی است یه دنبال این خبر٬ قیمت خرید و فروش وام مسکن در بازار تهران٬ با رشد ۱۰٪ ای٬ به عددی بالغ بر ۳.۵ میلیون تومان برای وام ۱۸ میلیونی و ۲.۵ میلیون تومان برای وام ۱۲ میلیونی رسید.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 0:3 توسط بچه فنی
|
در روز ۱۳ سپتامبر (۲ روز بعد از حادثه٬ و در سالگرد دو روز بعدش که امروز باشد!) به درخواست زنی اولین حکم طلاق ناشی از این حادثه صادر شد. ماجرا از این قرار بود:
آقای تقریبا محترمی محل کارش در برج تجارت جهانی بوده٬ اما به بهانه ی کار٬ می رفته به خانه ی طرف مربوطه! روز حادثه هم در خانه ی طرف مربوطه بوده. در خانه ی یاد شده٬ برای ایجاد امنیت لازم هم تلویزیون خاموش بوده و هم موبایل! در عوض طرفین معامله خودشان روشن بوده اند! وقتی موبایل دوباره روشن می شود٬ زن آن آقای تقریبا محترم سرآسیمه زنگ می زند و می پرسد: «عزیزم تو خوبی؟ سالمی؟ زیر آوار که نمانده ای؟» و آقای تقریبا محترم هم جواب می دهد: «چه حرف هایی می زنی؟ خب معلوم است که حالم خوب است. حالا هم نشسته ام پشت میزم و دارم کارم را انجام می دهم.»
بقیه داستان را خودتان سپیدخوانی کنید...
ما از این داستان ۳ نتیجه ی غیراخلاقی می گیریم:
۱- وقتی به بعضی از اماکن خصوصی می روید٬ تا به سر کارتان برنگشته اید٬ موبایل تان را روشن نکنید. زیرا دروغ گفتن کار بسیار بدی است!
۲- داشتن طرف مربوطه گاهی انسان را از مرگ حتمی نچات می دهد!
۳- آن آقای تقریبا محترم٬ در یک روز ۲ سعادت نصیبش شده است: هم در برج نبوده و هم زنش از او طلاق گرفته است!
(از نوشته های مرحوم استاد عمران صلاحی)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 23:17 توسط بچه فنی
|
بعد از یک مسافرت کاری فشرده که به لطف رییس جمهور محترممان (که نه بلیط هواپیما هست و نه بنزین برای اتول خودمان)٬ مجبور شدم ۱۲ ساعت رفت به ترکستان و ۱۲ ساعت برگشت از آنجا را در صندلی های تنگ و تاریک اتوبوس های کذایی بگذرانم ٬ الساعه به منزل مراجعت کردم.
ظاهرا امروز را یوم الشک اعلام کرده اند ولی ما از حالا فرا رسیدن ماه رمضان را خدمت دوستان گرام تبریک می گوییم:
نگارا٬ روز ماه رمضان زلف میفشان٬ که فقیه بخورد روزه خود را به گمانی که شب است !
(اکبر فکوری)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 8:23 توسط بچه فنی
|
اگر بعد از چند روز پرفشار کاری (در شرکت و در دانشگاه) از درد کمر مجبور شوی بروی استخر تا با فشارک آبی٬ درد کمرت را اندکی تسکین دهی و بعد از ۲ ساعت غوطه وری بر آب به یک آرامش نسبی و ناپایدار برسی.... بعد بیایی خانه و روزنامه های امروز را مطالعه کنی و [آرامش ات سلب شود!] و ببینی داغ ترین خبر٬ حذف ۳ یا ۴!! صفر از واحد پول کشور (به تبعیت از اقدام مفیدی که سالها پیش در کشور کافرنشین و لاابالی و بی تربیت! ترکیه صورت گرفته است) و از آن بدتر پیشنهاد ناظر شورای پول و اعتبار برای چاپ اسکناس ۱۰۰ هزار تومانی! به جهت تسهیل در امر جابجایی پول شهروندان کاملا محترم! است٬ قاعدتا بهترین راه برای ادامه دادن ساعات پیش رو٬ یک خواب عمیق است. نتیجه احتمالا اخلاقی این جمله قبلی مان اینکه: قربان این داروهای مخدره! بروم که اینقدر کار آدم را راه می اندازند...
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 0:3 توسط بچه فنی
|
بعضی از جملات هیچ وقت از یاد آدم پاک نمی شوند. از جمله این یکی٬ که در روز ۱۸ شهریور ۸۳ (دقیقا ۳سال پیش در چنین روزی) به همراه یک دوست٬ از زبان یک راوی شنیدیم:
باید چیز شگفت انگیزی در «نمک» باشد٬ چرا که در «باران» و «اشک» های ماست...
(جبران خلیل جبران)
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:55 توسط بچه فنی
|
گر بود عمر و به میخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان بروم
تا زنم آب در میکده یک بار دگر
معرفت نیست در این قوم٬ خدایا! سببی
تا برم جوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من زپی یار دگر
گر مساعد شودم دایره چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طره طرار دگر
راز سربسته ما بین٬ که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هردم از درد بنالم٬ که فلک هر ساعت
کُندم قصد دل ریش به آزار دگر
باز گویم٬ نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر....
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:30 توسط بچه فنی
|
خبر:
دیروز مراسم معارفه رئیس کل بانک مرکزی برگزار شد. در ابتدای این مراسم٬ شیبانی رئیس اسبق بانک٬ سخنان اش را با این شعر آغاز نمود:
اين مجال اندک را نکند صرف انتقام کنيم... هر کجا اهل مهر بود دور او ازدحام کنيم !
..........
نوبت که در انتهای مراسم به رئیس جمهور عمرن محترم رسید، وی پيش از شروع هر صحبتي راجع به نظام بانکي کشور و مسائل و مشکلات پيش رو، به اشعار خوانده شده توسط شيباني اشاره کرد و گفت؛ ايشان با ايراد اين اشعار «مزه خاصي» به مجلس دادند. احمدي نژاد ادامه داد: آقاي شيباني اهل خور و بيابانک است. من هم اهل حاشيه کوير هستم. اصولاً ما کويري ها «بانمکيم».... !!
(روزنامه اعتماد - پنجشنبه ۱۵/۶/۸۶)
سوال: در تقسیمات جغرافیایی ایران٬ آیا زابل شامل نقاط کویری است؟!
جواب: بشین سر جات بچه! حتما دکتر یه چیزی می دونسته (یا مردم یه چیزی نمی دونستن!) که اینجوری گفته دیگه!
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:2 توسط بچه فنی
|
امروز به دنبال خسته شدن مفرط از سی دی های داخل ماشین٬ بعد از مدت های مدید گریزی به رادیو زدم. مجری نسبتا وزین رادیو جوان٬ با شور و هیجان خاصی داشت از نتایج یک تحقیق علمی درباره رانندگی با سرعت و علل و عوامل آن صحبت می کرد!
بر اساس تحقیق مذکور٬ که بر روی دو-سه هزار نفر در اروپا انجام شده بود٬ یکی از مهمترین دلایل گرایش به رانندگی با سرعت بالا و انجام حرکات آکروباتیک! با وسیله ی نقلیه٬ اثری است که بازیهای کامپیوتری (و بالاخص پلی استیشن) بر روی افراد برجای می گذارد...!
صرفنظر از درست یا غلط بودن این نتایج٬ من معتقدم حداکثر سرعت٬ تابعی است از نوع وسیله نقلیه و همچنین کیفیت جاده ای که آن وسیله در آن رانده می شود. (البته اگر فرض را بر این بگذاریم که راننده آدم عاقلی است و یک دو دو تای ساده بلد است!) این بدان معنی است که در جاده های معیوب ایران٬ برای خودروی بنز مدل ۲۰۰۷پدربزرگ دوست ما این عدد در حدود ۲۲۰ کیلومتر در ساعت٬ و برای خودروی کاملا محترم ما٬ چیزی در حدود ۱۸۰ کیلومتر در ساعت!! (تازه بدون احتساب فاکتور ۱۶ سوپاپه بودنش!) می باشد.
البته ما نمی دانیم پدربزرگ مذکور دوست مان٬ در اوان جوانی با چه دستگاهی به بازی جذاب نید فور اسپید! مشغول بوده که الان آثار آن بازی ها کذا٬ باعث شده به رانندگی با سرعت بالا روی بیاورد و پلیس بزرگراه با سرعت ۲۱۹کیلومتر در ساعت! متوقفش کند٬ ولی این را می دانیم که اعصاب خرد٬ دیر کردن و عجله داشتن٬ لذت فشردن پدال گاز هوشمند خودروهای جدید٬ خواباندن کل این ۲۰۶ بغلی یه!!٬ فرار از دست پلیس بزرگراه!٬ و هزار و یک دلیل دیگر هم٬ در تند رانندگی کردن و لایی کشیدن و .... تاثیر به سزایی دارد.
نظر شما چیه ؟
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:59 توسط بچه فنی
|
یکی از جالب ترین و عجیب ترین اتفاقات نادری که می تونه این روزها بیفته٬ همینه که این وقت صبح (ساعت ۹:۳۰) روز شنبه ی بعد از چند روز تعطیلی من توی خونه باشم!
علت اش هم کاملا واضحه! حدود ۲۰ روز دیگه دفاع پایان نامه ام رو دارم. الان هم به شدت مشغول انجام انواع کارهای اداری! از جمله تایپ ۱۰ انگشتی (بلکم بیشتر!)٬ ویرایش متن٬ ترجمه٬ و از همه مهمتر آماده سازی مقاله ام هستم. برای همین هم٬ دیگر وقت سر خاراندن برایم نمانده! چه برسه به وبلاگنویسی و شایعه پراکنی و قس علیهذا !
در همین راستا٬ چند روز پیش٬ از عیالات مربوطه (لطفا فکرتان جای بد نرود! اعضای خانواده را عرض می کنم!) کسب اجازه کرده شد که چند روزی را٬ بیشتر صرف جلوگیری از اخراج شدنم از دانشگاه بکنم! و این پایان نامه ی کذایی را بعد از هفشده ترم جمع و جور کنم. لذا ! ممکن است در ۲۰ روز آینده کمتر در بلاگستان آفتابی شوم. گفتم گفته باشم که پس فردا گله ای از سوی خیل مشتاقان پیش نیاید!!
یا حق!
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 9:30 توسط بچه فنی
|
دوستان یکی یکی دارند می روند.... می روند و خاطرات تلخ و شیرین دوره ی دانشجویی (و قبل و بعدش) را هم با خود به فرنگ می برند تا آنها هم حال و هوایی عوض کنند....!
دیگر درکه رفتن ها تعطیل... دربند رفتن ها تعطیل... سوت زدن ها!! تعطیل... بگو و بخندها و مسافرت های دسته جمعی تعطیل... یعنی نه که تعطیل شود... دیگر حال و هوای گذشته را ندارد.
وقت هایی که سرحال باشم و یک گوش مفت هم گیر بیاورم٬ از بحث کردن (بخوانید : وراجی!) در این باره خسته نمی شوم. این موضوع آنقدر وسیع است که تا خود صبح می توانی درباره اش بگویی و هی غر بزنی! هی فحش بدهی به مشکلات اقتصادی که آدم ها را مجبور می کند بروند دنبال یک لقمه نان حلال! هی فحش بدهی به این نردبان ترقی که تمامی ندارد و فاصله ی پله هایش٬ گاهی می شود از اینجا تا استرالیا!
یکی شده است مهندس ناظر حفاری در فلان سد در جنوب... دیگری در غرب... این یکی در همین تهران٬ ولی در امریه (بخوانید : پادگان!)... آن یکی هم در پادگان٬ ولی در یک نقطه ی دور افتاده...!
یکی زن گرفته و آن یکی در شرف بدبختی است! این یکی پشیمان است و آن دیگری چشم انتظار!!
یکی رفته آن ور آب و یکی در حال اوکی کردن بلیط اش. دیگری درحال گرفتن ویزای تحصیلی است و آن یکی در اندیشه ی مهاجرت...
....
و همه و همه ی این ها٬ دوستان من اند! دوستانی که با هم٬ گروه بازدیدهای دانشگاه مان را تشکیل می دادیم... دوستانی که باهم به مسافرت می رفتیم... پایه های دربند و درکه و فرحزاد...
دیگر چه امیدی به بازیافت! این جمع دوست داشتنی؟...
راست است که می گویند بهترین دوستان٬ یاران تحصیل و سربازی اند.
بعضی وقت ها... دل آدم خیلی می گیرد. بعضی وقت ها آدم یاد چیزهایی می افتد که می خواهد مغزش متلاشی شود از این افکار پریشان. بعضی وقت ها (و معمولا غروب های جمعه) اینقدر اعصاب خرد کن می شوند که برای فرار از آن لحظات باید بروی در یک اتوبان خلوت و دق و دلی ات را بر سر پدال گاز ماشین ات خالی کنی...
روزگار٬ این روزها حساب و کتاب خیلی مرتبی ندارد... شاید ما هم یک روزی به سرمان زد خودمان را مثل همین رفقایمان گم و گور کردیم!
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:36 توسط بچه فنی
|
چندی پیش به سرمان زد که بعد از قرنی٬ دقایقی را به ورق زدن کتاب های ویترینی انقلاب بگذرانیم. من همیشه عادتم این است که چشمم را برای یافتن کتاب های ابراهیم نبوی و مرحوم عمران صلاحی تیز کنم. از خوش حادثه٬ این بار در آستانه ی سالمرگ مرحوم صلاحی٬ موفق از این تلاش بیرون آمدم.
انتشارات ویستار اقدام به انتشار مجموعه داستان های کوتاه طنزآلودی از مرحوم صلاحی تحت عنوان «تفریحات سالم» کرده است. چاپ اول این کتاب با شمارگان ۲۲۰۰ نسخه و با قیمت ۳۷۰۰ تومان (برای ۲۹۶ صفحه) هم اکنون در اختیار شماست. من که ارادت ویژه ای نسبت به مرحوم صلاحی دارم٬ ولی حتی اگر این ارادت در شما کمرنگ است هم٬ خواندن این کتاب٬ خالی از لطف نیست.
یاد خاطرات سال های دور با استاد مرحوم صلاحی به خیر....
و اما داستان کوتاه کوتاهی از همین کتاب:
دیشب شخص ناشناسی تلفن زد و گفت: «منزل فلانی؟»
گفتم: «خودم هستم. بفرمایید؟»
گفت: «من شماره ی تلفن شما را به سختی پیدا کردم. اول تلفن زدم به آقای باباچاهی. از ایشان تلفن آقای لنگرودی را گرفتم.بعد تلفن زدم به آقای لنگرودی و از ایشان تلفن آقای صالحی را گرفتم. بد تلفن زدم به آقای صالحی و از ایشان تلفن جنابعالی را خواستم.ایشان هم شماره تلفن شما را به من دادند. من به همان شماره زنگ زدم٬ گفتند فلانی دوسه سال است که از اینجا رفته. پرسیدم شماره تلفن جدید آقای فلانی را دارید؟ گفتند نه٬ نداریم. شما می توانید از ۱۱۸ سوال کنید. تلفن زدم به ۱۱۸ و این شماره تلفن تان را از آنجا کرفتم.»
گفتم: :«متاسفم که اینهمه توی زحمت افتاده اید.واقعا شرمنده ام. حالا امرتان را بفرمایید؟»
گفت: «می خواستم از شما تلفن آقای احمدرضا احمدی را بگیرم.» !!
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:32 توسط بچه فنی
|
1- «من قبلا تو يه شركت كار ميكردم و يه همكار داشتم كه بشدت ميگفتن چشمش شوره ... قرار شد يه روز اين بابا من و چند نفر رو ببره يه سمينار. چون پسر خيلي خون گرمي بود همه بنوعي باهاش شوخي داشتن. وسط راه درست 50 متر مونده به پيچ تقاطع فاطمي و ولیعصر، يه فولكس قديمي ولي خيلي خوشگل از ماشين ما كه پاترول بود زد جلو. اين همكار من سرش رو از پنجره در آورد بيرون و گفت: چه خوشگله عين عروسك می مونه! آقا ميفروشيش؟
درست سر پيچ، فولکسه يهو خاموش شد و ديگه روشن نشد! »
2- داشتم توی اینترنت درباره ی چشم شور و چشم زدن تحقیقات می کردم که خاطره! ی شیرینی که در بالا خوندید رو دیدم.
3- بسيارى از مردم معتقدند در بعضى از چشمها اثر مخصوصى است كه وقتى از روى اعجاب به چيزى بنگرند ممكن است آن را از بين ببرد، يا درهم بشكند. اين مساله از نظر عقلى امر محالى نيست، چرا كه بسيارى از دانشمندان، امروز معتقدند در بعضى از چشمها نيروى مغناطيسى خاصى نهفته شده كه كارائى زيادى دارد و حتى با تمرين و ممارست مى توان آن را پرورش داد. جالب اینجاست که «خواب مغناطيسى» نیز از طريق همين نيروى مغناطيسى چشمها شکل می گیرد.
4- «چند روز پیش صبح، در محلی نزدیک شرکت که همیشه ماشینم را پارک می کنم (و ظاهرا محل امنی هم هست) مشغول پیاده شدن و نصب قفل فرمان بودم که یکی از دوستان قدیمی ام را بعد از سه-چهار سال به صورت اتفاقی دیدم. بعد از حال و احوال و شماره گرفتن از همدیگر، با نگاه چپ چپ دوستم به ماشین کذایی مان٬ از هم جدا شدیم.
عصر که برگشتم دیدم یک موتوری محترم و متواری، در حین عبور، کلیه قسمت های سمت چپ ماشین مان (هر دو در، آینه و حتی شیشه راننده) را مورد لطف قرار داده و خاطره ی به یادماندنی ای برای ما ایجاد کرده است. به صورت کاملا یکهو، شنیده های گذشته درباره ی چشم شور دوست قدیمی ام، و اینکه دقیقا همین امروز این اتفاق برایم افتاد، را مرور کردم. »
5- این آخری، خاطره ی دردناک خودم بود . راه دوری نروید !
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:44 توسط بچه فنی
|
ای داروی دلپذیر دردم!
اقرار به بندگیتْ کردم
دانی که من از تو برنگردم
چندان که خطا کنی٬ صواب است...
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 0:37 توسط بچه فنی
|