بالاخره بعد از هفشده روز کاریِ دور از تهران٬ امروز وقت کردم (و کافی نت هم پیدا کردم) تا سری به این کنج عزلت بزنم ! در این سری از مسافرت هایم به همدان٬ سنندج و ارومیه٬ علاوه بر انجام کارهای معمول در هوای بسیار سرد٬ توانستم عکس های زیبایی هم از طبیعت و نقاط دیدنی این شهرها تهیه کنم که در اولین فرصت (احتمالا از فردا به بعد٬ مقارن با بازگشت به وطن!) آنها را آپ خواهم کرد.
هدف از این پست عرض ارادت خدمت رفقای گرام بود (و اعلام حیات) که انجام شد! زیاده عرضی (و وقتی!!) نیست.
----------------------------------------------
بی ربط:
سوختگی با آب جوش آنچنان دردی است که امیدوارم هیچ کس به آن دچار نگردد!
دو سال و دو ماه طول کشید تا به قاعده ی همیشگی رفتن بد و آمدن بدتر در ایران٬ شاهد جابجایی (نُسخ: برکناری٬ عزل٬ اخراج) آیه الله دکتر! عمید زنجانی از ریاست دانشگاه تهران٬ مهمترین مرکز آموزشی کشور باشیم.
عمید از اول با سر و صدا آمد. موج ناآرامی ها از نشستن کاملا انتصابی و غیر معمول اش بر کرسی ریاست دانشگاه مادر آغاز شد و با اخراج اساتید دانشکده ی حقوق (دانشگاهی که خودش در آن تدریس! می کند) شدت گرفت. سیاست های تخریبی وضع شده در دو سال گذشته بر علیه دانشجو و استاد آنچنان واضح و آشکار با اصول علمی و عرفی رایج منافات داشت که حتی صدای استادان حامی دولت هم در آمد. همین زمزمه های دولت دوستان هم سر انجام منجر به عزل وی در کوتاهترین زمان ممکن گردید تا این نکته را در اذهان تقویت کند که «هر که با دولت در افتاد٬ ور افتاد».
هم اکنون فرهاد رهبر مدیر اسبق و برکنار شده (بخوانید مستعفی) ی سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور و حامی همیشگی دولت (حتی در مواقعی که توسط همان دولت کنار گذاشته می شود!) بر این صندلی حساس تکیه زده است. شنیده ها حاکی است دولتمردان امید دارند با وجود وی بتوانند بر جو انفعالی (و ویرانگر) موجود در دانشگاه مادر بیفزایند٬ مگر اینکه وی نیز حرف شنوی لازم را همچون همتای معزول اش نداشته باشد.
با اندک زمانی تاخیر٬ بالاخره این قالب جدید بچه فنی آماده شد و الان حی و حاضر جلوی روی مبارک تان است!
سعی کرده ام در سفارش طراحی قالب به دوست خوبم نایت اسکین٬ نظرات پیش داورانه! ی دوستان (از جمله اینکه طراحی جدید٬ تفاوت فاحشی با طرح اولیه نداشته باشد و عنصر «سیاهچاله بودن»! حتما و حتما لحاظ گردد!) را مدنظر قرار دهم. عکس زیبای فنی پرغرور که در بالا می بینید هم از هنر نمایی های دوست عزیزم آقای دکتر نیکلاس علی لیبر است.
در هر صورت٬ حاصل کار این چیزی است که می بینید. خوشحال خواهم شد اگر نظراتتان را در این باره بدانم.
دوستت دارم!
آنچنان وابسته ات شده ام٬
که دیگر نمی توانم بدون تو لحظه ای آرام بمانم.
آرام بخش ای...
وجودت را می پرستم.
روزی که «کشف» ات کردم را خوب به یاد دارم...
غروب یک پنج شنبه ی پاییزی.
برای اولین بار بود که می دیدم ات.
در تاریک و روشنایی...
و امروز...
بعد از این چند سالی که با هم ایم٬
جوری شده ام که...
بدون تو نه حس و حالی برای زندگی دارم٬
و نه برای کار.
گرمای وجودت٬
وقتی در روزهای برفی زمستان در آغوشت می گیرم٬
بهتر از هر چیز دیگری گرم ام می کند.
آنقدر رنگ و لعاب ات برایم زیبا و جذاب است٬
که حتی نمی توانم فکر بی تو بودن را بکنم...
حاشیه نمی روم٬
بگذار اعتراف کنم:
«معتاد» ات شده ام!
شدیدا دوستت دارم .....
ای «چای» دوست داشتنی !
شهرداری تهران بعد از بارش برف پریروز و ایجاد آب های روان کف خیابان ها(در دیروز و امروز)٬ این بار در اقدامی جدید و به موقع!! چاله های ایجاد شده در کف خیابان ها و اتوبان ها را در همان حالت خیس و گِل و شُل٬ آسفالت کرد!!
عکس هایی که در زیر می بینید مربوط به آسفالت کاری های امروز به همین شیوه می باشد. بر اساس نظر کارشناسان امر٬ یکی از ملزومات این طرح٬ وجود آب فراوان در چاله مذکور می باشد تا ضمن افزایش سرعت آسفالت کاری (نُسخ: ماست مالی!!) حداکثر عمر مفید آسفالت ریخته شده در چاله را به نیم ساعت کاهش دهد. آگاهان از انجام این طرح ضربتی در مناطق بیست و سه - چهار - پنج گانه ی تهران با حداکثر سرعت و حداقل دقت! خبر دادند.

مکان: خدا بیامُرز میدان توحید - زمان: امروز سه شنبه ۹/۱۱/۸۶ ساعت ۱۴

مکان: همان جا - زمان: همان موقع به علاوه ی چند ثانیه
------------------------------
مرتبط:
شهرداری تهران پیش تر نیز با هدف ایجاد اشتغال زایی برای کارمندان اش٬ اقدام به پخش و پلا کردن برف های جمع شده در کنار اتوبان ها٬ خیابان ها٬ جداول و جوب ها و ریختن آنها در وسط همان معابر جهت تردد ماشین های محترم از روی آنها و کمک به ذوب شدن شان! کرد. گفتنی است این طرح ضمن ایجاد اشتغال مضاعف برای پرسنل محترم شهرداری٬ در ایجاد اشتغال برای پرسنل خدوم کارواش ها و خشکشویی ها نیز سهم به سزایی ایفا کرده است.
توضیح: شما در روزهای بعد از برف و در شرایط کاملا آفتابی (دقت کنید: کاملا آفتابی) مثل همیشه یا سواره اید و یا پیاده. در هر دوصورت با توجه به آفتابی که در وسط آسمان می درخشد عمرا انتظار خیس شدگی و پاشیدن گِل به هیکل تان را ندارید. بنابراین اگر سواره باشید دستی به ماشین محترم تان که تا دیروز حسابی کثیف شده است می کشید و اگر پیاده باشید دستی به لباس های کثیف تان که تا دیشب کُلی گِل بهش پاشیده است خواهید کشید. بعد یکهو وارد خیابان می شوید و با صحنه ی ذوب کردن های تحمیلی برف ها توسط برادران خدوم شهرداری مواجه می شوید.... دیگر بلایی که بر سر مَرکب تان (از نوع ماشین یا شلوار!) خواهد آمد را به دلیل دردناک بودن اش نمی گویم! در ادامه شما مجبورید در همان روز به یکی از محل های از پیش تعیین شده (کارواش یا خشکشویی) مراجعه کرده و در ایجاد اشتغال سهم خود را پرداخت نمایید!
توصیه: در این موارد و اصولا کلیه مواردی که در طول روز (اعم از روزهای بهاری٬ تابستانی٬ پاییزی و زمستانی) به سرتان می آید٬ سعی کنید خونسردی تان را به طور کامل حفظ کنید. همچنین خدایی ناکرده٬ زبانم لال٬ مسوولین محترم را به باد ناسزا نگیرید ها!
یک- رییس سازمان هواپیمایی کشور در جمع خبرنگاران اعلام کرد: تامین امنیت کامل پروازهای داخلی جزء اهداف اصلی ماست. (ایسنا - هفته اول اردیبهشت ۸۶)
دو- رییس سازمان هواپیمایی کشور در مراسم انتقال و آغاز به کار ۷ دستگاه هواپیمای جدید در ناوگان هواپیمایی کشور : با کاهش میانگین سن هواپیماهای ناوگان هوایی جمهوری اسلامی٬ امنیت بسیار بالایی بر پروازهای داخلی برقرار است. (یکی از روزنامه های معلوم الحال - آذرماه ۸۶)
سه- رییس سازمان هواپیمایی کشور در نشست ویژه خبری گفت: همیشه صبح ها برای اینکه در پرواز هواپیماها مشکلی پیش نیاید٬ برای شان آیه الکرسی می خوانم. این آیه ی شریفه٬ در حفظ جان مسافران بسیار اهمیت دارد. (نقل به مضمون - روزنامه اعتماد - دیروز)
چهار- نام رییس سازمان هواپیمایی کشور٬ آقای خانلری است.
(توضیح:جهت ابراز ارادت٬ بعضا نام افراد هم اهمیت پیدا می کند!)
پنج- ادامه ی ماجرا به صلاحدید خودتان .
حالا هی غُر بزنید که پس کو عکس؟!
اینهم یک عکس سرد یخ زده از یک جای سردتر به نام تهران :

بعضی وقت ها اینقدر اعصاب آدم از این ترافیک لعنتی تهران خُرد می شود و اینقدر این اعصاب خُردی زیاد است که شب وقتی می رسی به خانه٬ تنها کار مفیدی که می توانی انجام دهی٬ کپیدن (نُسخ: خُسبیدن!) باشد. این را گفتم که علت دیرکرد ۲ روزه مان در آپ کردن را بدانید.

مطلب بعد اینکه جُدا از بحث ترافیک سنگین این روزهای خیابان های تهران و نقاط ریز و درشت ای از بدن که تحت تاثیر این ترافیک کذایی به چیز می رود٬ چراغ قرمزهای ۲۹۹ ثانیه ای چهارراه ها هم نقش کمتر تخریب کننده تر (!) ای نسبت به ترافیک ندارد. این را هم گفتم که علت درد کمر و زانویم را بدانید!
اما بین تمام این (اعصاب+کمر)*خُردی ها! ی دیشب٬ یکی از مطالبی که نشریه هفتگی ضمیمه روزنامه همشهری دیروز چاپ کرده بود و وقتی به منزل رفتم آنرا خواندم (و تاحدودی بحث درگیری ذهنی ام در این خصوص را عوض کرد) مصاحبه ای بود که با پسر آیه اله دوانی (که همان برادر سرکار عِلیِّه٬ خانم فاطمه رجبی و برادر زن پروفسور غلوم حسین الهام) باشد انجام داده بود و قضایای مربوط به شکایت های مکرر پدر از دختر ناخلف اش را تعریف و تشریح کرده بود. مطلب بسیار جالبی بود. بعد از خواندن آن مطلب٬ دلیل اصلی فحاشی ها و انتقادهای عقده خالی کن این بانوی عمرا محترمه نسبت به دولت قبل و شخص سید محمد خاتمی و همچنین تعریف و تمجید های بی شرمانه و چندش آور وی از محمود احمدی نژاد برای من یکی که روشن شد.
ضمن دعوت از دوستان برای خواندن آن مطلب (اگر لینک اش را گیر آوردم حتما در انتهای مطلب اضافه می کنم)٬ امیدوارم با چاپ این مصاحبه بسیار عالی٬ در آینده مشکلی برای روزنامه همشهری ایجاد نشود.
این روزها٬ سخت درگیر آماده کردن دو خلاصه مقاله برای کنفرانس بین المللی مهندسی معدن که سال آینده در دانشگاه تهران برگزار می گردد هستم. با لحاظ نمودن کلیه ارفاق ها٬ دو - سه روزی بیشتر زمان ندارم.

صرفنظر از لذتی که (به قول این استاد عزیزتر از جان مان:) «تولید علم» و تحریر مقاله به طور بالقوه در خود دارد و حداقل خاطرات روزهای پرفشار آماده سازی و تحریر پایان نامه را زنده می کند٬ این علم مادرمرده٬ در فراموشی دادن زندگی و اطراف و اکناف نویسنده٬ نقش به سزایی ایفا می کند ! این٬ انکار ناشدنی است.
-------------------------------------
بی ربط:
تنها رنگی که همه توانایی دیدن اش را دارند٬ «سیاه» است. هم افراد عادی آنرا می بینند و هم افراد نابینا. چه بسا نابینا ها لذت مشاهده رنگ سیاهی را بهتر از افراد سالم درک کنند...
در مغازه را گشود. مثل هر روز٬ اول چند جعبه خالی را بیرون آورد و در پیاده رو گذاشت٬ بعد جعبه های دیگر را از میوه پر کرد و با کمی شیب روی آنها قرار داد. به داخل مغازه رفت٬ اما قبل از اینکه به کارهای دیگر برسد٬ نگاهش به بیرون افتاد و متوجه پسرکی شد که دستش در یکی از جعبه ها بود و چیزی بر می داشت. همین که خواست به سراغش برود پسرک شروع به دویدن کرد. بلوزی پاره و کثیف به تن داشت٬ شلوار کوتاهش به تنش چسبیده بود و با پاهای سیاه و لاغرش به سرعت می دوید تا به آن طرف خیابان برود. میوه فروش هم به دنبالش بود...
ناگهان صدای گوشخراش ترمز ماشینی بلند شد و پسرک چند متر آنطرف تر به زمین افتاد و بهت زده به میوه فروش خیره شد. انگشتانش از هم باز شد و توپ ماهوتی کوچکی در خیابان به حرکت درآمد...
(محسن سعیدالسادات)
-------------------------------------
بعد از تحریر:
ای کاش هیچ وقت اینقدر زود قضاوت نمی کردیم و قضاوت هایمان عاقلانه بود و کسی را نمی رنجاند.