یک- شاید این اولین باری باشد که از نوشتن می ترسم! تا بحال (نه در روزنامه و نه در بلاگستان) چنین حس عجیب ای نداشته ام.
دو- همیشه فکر می کرده ام آدم منطقی ای هستم. یعنی فکر که نه.... ادعایم می شده است. روی دو چیز شدیدا مدعی ام: یکی «منطقی بودن» و منطقی فکر کردن و منطقی تصمیم گرفتن ام (در مقابل احساسی بودن) و دیگری «دست فرمان» رانندگی ام. همیشه روی هر دوشان با چیزی شبیه به غرور پافشاری کرده ام و می کنم. به خاطر همین پافشاری هم هست که امشب در نهایت سلامت روح و روان (والبته با نهایت بی میلی و ناراحتی) بنا بر برخی دلایل کاملا منطقی و عقلانی٬ قصد اتمام فعالیت ام در بلاگستان و تعطیلی این فضای مجازی را دارم. (تعجب نکنید! خودم هم هنوز از این موضوع و تصمیم ام درحال شوک هستم.)
سه- پیش ترها فکر می کردم اگر خدایی ناکرده روزی بخواهم ماشین عزیزم را (که این روزها بسیار باهم اخت شده ایم) بفروشم٬ حتی تنوع و لذت رانندگی با ماشین مدل بالاتر هم تسکینی برای دل بیتاب ام نیست٬ اما امشب (و از دیروز تابحال که به این نتیجه ی معقول رسیده ام) فهمیدم که ممکن است با از دست دادن خیلی چیزهای دیگر در زندگی هم چنین حسی بَرَم غالب شود. یکی اش هم دوری از همین وبلاگ است.
چهار- نمی دانم حالا که برآیند افکارم به نقطه ی توقف فعالیت وبلاگ دوست داشتنی ام (به زعم خودم) رسیده است آیا بعد از این پست٬ می گذارم اش که همینطور بماند (و بپوسد...) یا اینکه کلا از فضای اینترنت حذف اش می کنم؟... حتی هنوز نمی دانم امکان درج نظر برای این پست را فعال قرار دهم یا خیر؟ کاملا گیج ام.
پنج- قدیمی ترها می گفتند چیزی ماندگار خواهد شد که در اوج برود. گرچه که هدف از این رفتن٬ پرواز! نبوده است ولی معتقدم از این منظر خوب وقتی دارم می روم!
شش- خیلی ها معتقدند دوستان دوران دانشگاه و سربازی بهترین و «ماندگارترین» افراد در زندگی هر فردی هستند. اولی اش را تجربه کرده ام و کاملا تصدیق می کنم. دومی اش را هنوز تجربه نکرده ام. ولی می خواهم مورد سوم ای هم به آن اضافه کنم که دوستان وبلاگ نویس است. گرچه که ماهیت این نوع دوستی ها و ارتباط برقرار کردن ها با ماهیت پدیده ی مزخرفی همچون چت یکی است٬ ولی کسی که تجربه اش کرده باشد به پاکی٬ زیبایی و خاطره انگیزبودن این نوع دوستی ها اقرار می کند. این را گفتم که اولا از تمام دوستان وبلاگی ام (چه آن اندک شان را که می شناسم و بهشان ارادت کامل دارم و چه آن اکثرشان را که نه دیدم شان و نه از نزدیک می شناسم شان) بابت این اتفاق عذرخواهی کنم. شاید ایشان بیش از خود من در این وبلاگ حق داشته باشند. تک تک تان برایم عزیز هستید و در خاطرم خواهید ماند. تاهمیشه.
هفت- کار دنیا است دیگر... این وبلاگ٬ خیلی سریع شروع شد و حالا خیلی سریع تمام! دوست داشتم جشن تولد یکسالگی اش را ببینم. شاید بعدتر ها یک فوتوبلاگ راه بیاندازم. شاید هم حتی دیگر به هیچ وبلاگی سر نزنم. خداحافظ!
هرچه گویی آخری دارد بغیر از حرف عشق کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را...
------------------------------------------------------------
پ. نون. : امروز جمعه بود.
بازهم کم آوردن و عقب نشینی از موضع های انتحاری و جاهلانه.
یکی از دوستان می گفت این آقای میم الف تنها حُسنی که دارد اعتماد به نفس اش است! که اینهمه خرابکاری می کند ولی بازهم به افکارش و ابلاغ هایش ادامه می دهد و خجالت هم اصولا در حیطه ی کلمات تعریف شده اش جایی ندارد.
حساب اش از دستم در رفته است... نمی دانم این چندمین موردی است که این مردک افکار نپخته اش را به زور به این ملت عوام تحمیل می کند و بعد از مدتی (بین ۶ماه تا دوسال) که شکست آن طرح آشکار شد اوضاع را به همان حالت قبل از ابلاغ طرح اش بر می گرداند؟... گویی عقب نشینی با حفظ اعتماد به نفس٬ افزایش رو و کاهش حیا٬ عادت اش شده است.
تغییر ساعت رسمی کشور٬ تغییر ساعت شروع به کار بانک ها٬ تصمیمات ریز و درشت شورای پول و اعتبار٬ ارائه ی بنزین آزاد٬ حضور بانوان محترمه در استادیوم های ورزشی!٬ و حالا تعرفه ی واردات گوشی تلفن همراه.
همین دوسال پیش بود که وزارت بازرگانی تعرفه ی واردات گوشی تلفن همراه را به ۱۵ برابر! عدد مصوب و اجرا شده در سالیان قبل (از ۴٪ به ۶۰٪) تبدیل کرد . توجیه٬ ساخت گوشی ملی!! بود. بعد از چندی که با اجرای این طرح ٬ گوشی های سامسونگ و پن تک ِ مثلا وطنی٬ کفاف حتی ۱۰٪ تقاضای بازار را هم نداد و با اعمال چنین تعرفه ای٬ راه قاچاق وسیع و بی حد و حصر گوشی باز شد٬ در نیمه ی دوم سال ۸۶ این تعرفه در بازنگری که بر روی آن انجام شد٬ یکباره به عدد ۲۵٪ کاهش یافت و هم اکنون بعد از گذشت چند ماه٬ بازهم کاهش تعرفه و برگشتن آن به میزان تعرفه ی سالیان قبل (۴٪) و البته ابلاغ آن از طرف رئیس جمهور (دقت کنید: رئیس جمهور٬ نه وزارت بازرگانی!!)
گرچه که کاهش مجدد تعرفه ی گوشی تلفن همراه (که به معنای شکست قاطع پروژه ی گوشی ملی نیز هست) احتمالا هیچ اعتراضی را بر نمی انگیزد٬ ولی قاعدتا تکلیف واردکنندگان عمده ی گوشی که در این دوسال با ضررهای هنگفتی مواجه شده اند و هزینه های دولت برای به کرسی نشاندن زورکی این طرح مزخرف٬ همانند بسیاری از موارد به فراموشی سپرده خواهد شد.
تکلیف این پروژه هم روشن شد...
و مَردم٬
هنوز عوام.
-------------------------------------------
پ. نون. چند روزی به دلیل مسافرت کاری و همچنین عدم دسترسی به اینترنت٬ نبودم. زین پس!٬ زودتر می آم. یاحق!
امروز فرصتی دست داد تا به یک سفر کوتاه چندساعته ی کاری در اطراف تهران بروم. صرفنظر از ماندن در خیل عظیم اتومبیل های روان به سمت تهران در راه برگشت٬ و بازهم صرفنظر از خستگی رانندگی در ترافیک و ایجاد اعصاب خُرد٬ نکته ی مثبتی که در مسیر رفت (صبح زود که اتوبان ها نسبتا خلوت تر بود) به چشم می آمد٬ نظم نسبی حاکم بر اتوبان از لحاظ رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی بود.
معمولا زمانی که در لاین اول (لاین سرعت) در حال رانندگی هستید٬ حتی اگر از جان تان سیر شده باشید و با سرعت های بالای ۱۷۰-۱۶۰ کیلومتر در ساعت هم حرکت کنید٬ بازهم شاهد بوق ها و چراغ های راننده ی پشت سری که به شما چسبیده است و به زور می خواهد از شما سبقت بگیرد (و معمولا هم بی حوصله است) خواهید بود. اگر به طرف راه بدهید که خُب از پرستیژ ماشین تان کاسته و بر احساس دیسیپلین رانندگی تان افزوده شده است! اگر راه ندهید (حتی اگر راه جلوی تان مسدود باشد) و ماشین پشتی تان از مدل های ۲۰۰۵ به بالا باشد هم که یک لایی مختصری از سمت راست می کشد و بعد از عبور از شما به ماشین جلویی تان (که تا چند لحظه پیش شما داشتید کنارش می زدید!) می چسبد!
نکته ی جالب این بود که امروز نه تنها از این دست رانندگان ندیدم٬ بلکه در کمال تعجب زمانی که در همان لاین اول٬ به دلیل تراکم نسبی خودروها با سرعت کمتر از سقف مجاز (۱۱۰-۱۰۰ کیلومتر درساعت) درحال رانندگی بودم٬ هیچ کسی نه چراغی می داد٬نه بوقی می زد و نه سبقت از راست ای می گرفت!
اگرچه که فکر می کنم این رانندگی آرام و همراه با رعایت قوانین٬ از آثار برخورد شدید و معمولا به دور از منطق و اصول «راهنمایی» و رانندگی پلیس راه با خودروهای متخلف در ایام نوروزی و خواباندن بیش از ۳۲۰۰۰ خودرو (درست خواندید: سی و دو هزار!) در طی ۱۸ روز بوده باشد٬ ولی نتیجه ی کار بسیار رضایتبخش و خوشحال کننده است.
-----------------------------------------
مرتبط:
دوستی می گفت: ایرانی جماعت٬ تا زور بالا سرش نباشد٬ آدم بشو نیست !!





در روز طبیعت (سیزده بدر سابق!)٬ بدترین کار٬ نشر دروغ سیزده و ضایع کردن ملت است و طبیعتا بهترین کار٬ لذت بردن از مناظر بدیع بهاری همان طبیعت مذکور.
زمان عکس ها: امروز (پیش از ظهر) - مکان عکس ها: بوستان استقلال٬ صادقیه٬ تهران.
بچه که بودم٬ در این ۱۸-۱۷ روز تعطیلی نوروز٬ به ضرب و زور هم که شده پیک نوروزی ام را انجام می دادم. تکلیف بود. چاره ای نداشتم.
بزرگتر شدم... به زور٬ امتحانات میان ترمی که در نهایت ناجوانمردی از فردای روز آخر تعطیلات نوروزی شروع می شد را (هرچند در روزهای آخر تعطیلات٬ ولی نصفه و نیمه) می خواندم. بازهم چاره ای نداشتم !
اما اکنون که کمی گنده تر شده ام٬ کارهایی که نسبت به درس و مشق مدرسه و دانشگاه جذابیت بیشتری دارد را هم هی به عقب می اندازم و انگار نوار تنبلی ها و کار انجام ندادن ها در تعطیلات نوروزی حالا حالا ها قصد تمامی ندارد! ... میز تحریر و کیف دستی ام (که از بس در طی سال توی اش خرت و پرت گذاشته ام در شُرف انفجار است) نیاز به بهسازی دارند. لامپ های پرژکتور جلوی ماشین محترم سوخته و باید تعویض شود. صندوق عقب اش را که نگو.... نیاز به گندزدایی اساسی دارد. در همین حین می بایست فاکتورهای این یکسال کاری را که بعضی هایش در همان صندوق عقب است و بعضی های اش هم احتمالا در کیف دستی٬ جمع آوری و مرتب شوند تا بعد از تعطیلات به حسابداری روند. هنوز لباس شب عید نخریده ام! قرار بوده ویندوز این زبان بسته (لپ تابی که در حال تایپ باهاش هستم را عرض می کنم) را تعویض کنم. دی وی دی هایی که از دوستان گرفته ام تا ببینم را که اصلا نمی دانم کجا ول کرده ام به امان خدا ؟! ....
خلاصه اینکه این عید هم تمام شد... (داره می شه) با حداقل کار مثبتی که می شده انجام بدم !
----------------------------------
بعد از تحریر: احمد آقا یه خبری٬ چیزی از خودت بده رفیق .... ! پوسیدیم !
کامنت پژوهنده ی عزیز مبنی بر نگاه سایت خبری ایسنا در بخش «نگاهی به وبلاگ ها» به وبلاگ بچه فنی٬ مرا بر آن داشت تا در این زمینه در گوگل سرچ کنم. موردی که ایسنا به آن اشاره کرده بود هفت - هشت پست عقب تر و مطلبی درباره ی سرمربیگری علی دائی بود.
نکته ی جالب این بود که همان خبر ایسنا را وبلاگ توتک هم منتشر ساخته است. ضمن ابراز تشکر از پژوهنده٬ لینک های مذکور را در اینجا می گذارم:
http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1097683

http://tinyurl.com/2ml3a5

خدا خدا می کردم که ببریم. امشب بعد از مدت ها یک مسابقه ی فوتبال را تقریبا کامل دیدم. تيم ملي فوتبال ايران - تیم ملی فوتبال کویت - دومين ديدار رقابتهاي انتخابي جام جهاني 2010 .
چیزی که من را وادار کرد این بازی نه چندان دلچسب را ببینم٬ نگرانی ام از سرنوشت تیم ملی و شخص علی دائی بود. خدا خدا می کردم که ببریم... چون همین الان هم (علیرغم کسب نتیجه ولو یک امتیاز) مطمئنم که روزنامه های زرد و مزخرف ورزشی (همه شان) باد انتقادهای راه و بیراه شان به علی دائی (و نه تیم ملی) را شروع خواهند کرد. نه اینکه بخواهم ضعف خط حمله و البته خط دفاع تیم خودمان را نادیده بگیرم... که نمی خواهم این ضعف قابل حل (و شاید تا حدودی طبیعی در اولین بازی به هدایت علی دائی) دست آویزی برای این روزنامه نماهای ورزشی سودجو شود تا شخصیت علی دائی را به باد انتقاد بگیرند. اینان خوب بلدند از کاه کوه بسازند و هدف خودشان را (که در اکثر موارد مصلحت تیم ملی نیست) تخریب کنند.
بخواهیم یا نخواهیم٬ علی دائی پرافتخار ترین٬ بین المللی ترین و فیفایی ترین مرد تاریخ فوتبال ایران از ابتدا تاکنون است. اگرچه که انتخاب او در این برهه به سمت سرمربیگری تیم ملی اشتباه بسیار بزرگی بود و او خود نباید تا تکمیل شدن تجربه ی مربیگری اش٬ چنین ریسکی (من اسم اش را ریسک می گذارم) می کرد٬ ولی با تمام وجودم دوست دارم در کارش موفق شود. هم به خاطر تیم ملی ایران و هم به خاطر شخصیت خود علی دائی. نمی خواهم سرنوشت او و تیم ملی مان ٬ آنهم در آستانه ی یک جام جهانی دیگر را روزنامه های زرد ورزشی تعیین کنند. نگرانم.
یکی از مزایای منزل پدربزرگ٬ حیاط زیبا٬ دوست داشتنی و پر از گل اش است. یکی از چیزهایی که باعث می شود روزهای ماندن در منزل پدربزرگ و پرستاری از او٬ بسیار لطیف شود.
این هم یکی از نقاشی های دیگر خداوند که به دست پدربزرگ و مادربزرگ عزیزم پروزش یافته: گل لادن.

«سال نو مبارک !»
این خلاصه ی تمام ۴۸ !! اس ام اس تبریک عیدیه٬ که امشب یکباره برام رسید و تاریخ و ساعت شون مربوط می شد به دیروز عصر تا امشب!
امسال عید چون من خیلی حوصله ی اومدن بهار رو نداشتم٬ آقای میم الف هم زحمت کشید و با تدبیرش٬ تمام ساعات قبل و بعد از سال تحویل برق های مناطق غرب تهران رو قطع کرد تا اصلا نفهمیم چه کسی و در چه جایی بوق نو شدن سال را از خودش در کرده است؟! (به نقل پدربزرگمان که تازه دیروز بعد از عمل کمرش از بیمارستان ترخیص شده است٬ همچنین پدیده ای که در سر سال تحویل برق نداشته باشیم در ۵۰-۴۰ سال اخیر بی سابقه بوده است!)
بگذریم...
سال ۸۶ با تمام بدی ها و خوبی ها و بدی ها و بدی هاش تموم شد. امیدوارم سال ۸۷ برای همه ی دوستان عزیزم سالی پر از موفقیت باشه. به قول یکی از رفقا که این اس ام اس قشنگ رو فرستاده:
«نازنینم٬ چه دعا بهتر از این؟:
خنده ات از ته دل٬
گریه ات از سر شوق٬
نبود هیچ غروب ات غمگین٬
نشود هیچ زمان ات بی عشق...!
سال نو مبارک»


پ. نون. ۱: یکی از نکات جالبی که اس ام اس های تبریک عید امسال داشت این بود که بجز یکی-دو مورد تکراری٬ همه شون جدید بودن و تقریبا همه شون زیبا. دوست داشتم همه شونو اینجا می آوردم.
پ. نون. ۲: رفقا ! حالا بازهم دنبال نقاشی خدا بگردین!
همین گل های سنبل (حالا هر رنگی اش که باشه) و این یکی ها که اسمشونو نمی دونم (و رنگهای قرمز و بنفش فوق العاده قشنگی ازشون رو دیده ایم...) و الان هم سر سفره هفت سین خونه ی ماست٬ مگه کم نقاشی ای یه ؟!
پ. نون. ۳: احمد آقا ! دریاب ما را !