تبليغاتX
بچـــه فنـــی


«گاهی فکر می کنم خطر واژه ها از خطر اسحه بیشتر است». این جمله را ابراهیم نبوی سال 1378 در مقدمه ی کتاب «دائره المعارف ستون پنجم» نوشت و امروز وصف الحال ماست. سربازیم و سر و کارمان با اسلحه است (و از قضا کمک اسلحه دار یگان مان هم هستیم!) و می خواهیم ببینیم با لغت نامه ای که از چند روز پیش شروع به نگارش اش کرده ایم می توانیم جمله ی نبوی عزیز را تجربه کنیم یا نه؟!
صورت مساله روشن است! فرهنگ لغات و عبارات مصطلح در مرکز آموزشی 01 نزاجا (و احتمالا همه ی پادگان های آموزشی ارتش) که بخش اول اش را می خوانید:

*****

تحت آموزش (Taht-E-Aamoozesh):
آشخور. سرباز وظیفه. بدبخت. بیچاره. بیکار. مطیع محض. سرباز بی درجه. کسی که افسران آموزش موظف اند تحقیرش کنند. به قول رایج فرماندهان ارتش، «دانشجو»!!. پاچه خ[و]ار. به کسی می گویند که از سر اضطرار و اجبار تن به خدمت سربازی داده است. از دید افسران مذکور، یک تحت آموزش، آی کیویی درحد جلبک تک سلولی دارد. کسی که هنوز بوی واکسن مننژیت می دهد!

آنکادر (Aankaadr):
فرم منظم تخت خواب. فرم خاصی از چیدن و تا کردن تشک، پتو و ملحفه های تخت خواب (و یا چیدن وسایل داخل کمد) که در هر دوره آموزشی به تحت آموزش ها دیکته می شود. یکی از راه های اتلاف وقت تحت آموزش ها در طول شبانه روز.اخیرا این شکل از نظم دادن در برخی بیمارستان ها و زندان ها نیز رایج شده است. اصل واژه فرنگی است.

آس (Aas):
آسایشگاه. خوابگاه. محل تعویض و پوشیدن لباس. محل اجرای خاموشی شب ها و بیدارباش صبح ها. هر یگان دو آسایشگاه دارد که افسران بر اساس حروف الفبا تحت آموزش ها را به تعداد مساوی (در حدود 50 نفر در هر آس) در آندو تقسیم می کنند. دانشجو در آسایشگاه صاحب یک طبقه از یک دستگاه تخت دوطبقه و همچنین یک کمد می شود. معمولا رفاهی ترین امکانات موجود در هر آس، یک دستگاه تلویزیون و دو دستگاه کولر/بخاری است. در یکی از کنج های هر آس محدوده ای در حدود 5m2 به نمازخانه و قفسه ی قرآن، کتاب های مذهبی و دعا اختصاص داده شده است.

ارشد (Arshad):
بزرگ ترین. مسوول مستقیم هر کاری در پادگان، ارشد همان کار است. بین 1 تا 15 نفر زیرمجموعه دارد. برای کارهای کرده یا نکرده اش باید در مقابل فرمانده یگان پاسخگو باشد. مثال واقعی: «ارشد یگان»، «ارشد کمک آموزشی»، «ارشد آس2»، «ارشد نظافت سمت چپ یگان»، «ارشد دستشویی و توالت» و... مثال ساختگی تحت آموزش ها: «ارشد آفتابه!»، «ارشد تی!»، «ارشد گاری!» و...

کامل (Kaamel):
وضعیت کامل. پوشیدن لباس به فرم وضعیت کامل که در ابتدای دوره ی آموزشی اعلام شده است. مهم ترین شاخصه ی وضعیت کامل، داشتن کلاه نظامی بر سر و پوتین در پا است. انجام نظافت صبحگاهی، حضور در انواع کلاس های تئوری و عملی، انجام رژه و کلیه ی انواع نگهبانی با وضیت کامل انجام می گیرد. مثال: «هر کی بعد از سوت سوم هنوز کامل نکرده باشه، سینه خیز از آس اش می آد بیرون!»

ناقص (Naaghes):
وضعیت ناقص. پوشیدن لباس به فرم وضعیت ناقص. تنها فرق اش با وضعیت کامل در نداشتن کلاه نظامی بر سر و استفاده از دمپایی (با/بدون جوراب) به جای پوتین است. در مسیر رفتن جهت اقامه ی نمازها و دعاهایی مانند زیارت عاشورا که در مسجد انجام می گیرد، در رفت و برگشت جهت صرف وعده های غذایی به/از سلف هر یگان، و همچنین در ساعات استراحتی بعد از 4 بعدازظهر (تا صبح روز بعد) که یگان آزاد است از وضعیت ناقص استفاده می شود. مثال: «آقا! ناقص کن، جلوی یگان به خط شو!»

نگهبان (Negahbaan):
آواره. بیچاره. سیخ. بی مرخصی. هر روز تعدادی از اعضای یگان به امر خطیر و حساس! نگهبانی مشغول می شوند. هر پست نگهبانی، 3نگهبان برای 3پاس مختلف دارد. بعضی پست ها در 24ساعت شبانه روز نگهبان دارند و بعضی دیگر تنها شب ها (12 ساعت). راحت ترین نوع اش نگهبانی آس است و سخت ترین اش هم نگهبانی اسلحه خانه و اتاق سمعی- بصری. انواع دیگری هم به نام های «گشتی» و «آماده» دارد که به صورت نوبتی میان یگان های مختلف مرکز توزیع می شود.. برای دانشجویی که بر سر پست نگهبانی اش حاضر نشود و یا از آن محل ترک پست کند سخت ترین مجازات ها (شامل بازداشت، تجدید دوره و...) تدارک دیده شده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 23:54 توسط بچه فنی |


یک- سلام. ۱۷ روز گذشت. این دو-سه روز رو بهمون مرخصی دادن. هفته ی پیش جمعه اولین مرخصی مون بود (که فقط اومدم و خوابیدم!) و این سری دومی اش. البته متاهل ها یکی-دوتا مرخصی بیش از ما رفتن، زرنگ ترها هم، هم! دژبانی چندتا از بچه ها رو به خاطر مصرف سیگار، داروی مشکوکی به نام دیازپام! و البته استفاده از وسیله ی خطرناکی به نام تلفن همراه! در پادگان بازداشت کرد و نتونستن بیان مرخصی.

دو- اگه دغدغه ی کارای عقب افتاده و حساب و کتاب های مالی و نگرانی های خانواده ام نبود، شکی نداشتم که عین ۸-۷ هفته ی آموزشی رو توی اون خراب شده می موندم و مرخصی نمی اومدم. درسته که شرایط زندگی، سخته و با زندگی راحت توی خونه قابل مقایسه نیست اما اولا تجربه ی جدید (و نه لزوما مفید) ای یه، ثانیا با موندن اونجا و بررسی رفتارهای اجتماعی و هنجارها و ناهنجارهای اقشار مختلف جامعه آدم به نتایج جالبی می رسه. شاید بعد از دوران آموزشی بعضی از نوشته هام در این خصوص رو که معمولا توی ساعات نگهبانی می نویسم، اینجا هم گذاشتم. حیف که توی پادگان از دوربین نمی شه استفاده کرد!

سه- اونایی که منو می شناسن می دونن که نه تنها هیچ وقت اهل این نبودم که به بچه تهران بودن خودم بنازم و بچه های شهرستانی رو کوچیک کنم، بلکه دایره نسبتا بزرگی از دوستان صمیمی ام بر و بچه های شهرستانی هستن... ولی واقعا توی این چند روز بعضی از بچه های شهرستانی (و بعضا روستایی) روی اعصابم راه رفتن. بعض هاشون (تکرار می کنم فقط بعضی هاشون) واقعا تاحالا شهر (منظورم حتی مرکز استان خودشونه...نه تهران!) نیومدن و هیچ آدابی بلد نیستن. تازه حداقل لیسانس هم دارن! آدم اینا رو (و بعضی از بچه های تهران رو) که می بینه واقعا دلش می گیره و به مدرک تحصیلی خودش هم شک می کنه... بزرگترین آرزوی بعضی هاشون اینه که کارت پایان خدمت بگیرن و برن دوبی توی مک سولاند!! کار کنن یا اینکه برن روستاشون و یه پیتزا فروشی راه بندازن. خیلی آدما عوض شدن. خیلی هدفا کوچیک شده. خیلی...

چهار- نمی دونم چرا، ولی با نوشتن این پست یاد کتاب خاطرات زندان ابراهیم نبوی افتادم!

پنج- تاسوعا و عاشورای حسینی بر همه ی دوستان تسلیت باد.

------------------------------------------------------------------------------
پی. اس. : نظر به دستور فرماندهی محترم مرآ ۰۱ نزاجا مبنی بر نظامی بودن ما و لزوم حفظ اطلاعات محرمانه و عدم اعتماد به عناصر مشکوک!!، ضمن احترام به نظر دوستان در پست قبل، از گذاشتن هرگونه تصویر اضافی معذورم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:48 توسط بچه فنی |


۱- درسته که الان من یه ستوانیکم ۵ روز خدمت هستم٬ ولی چون هنوز توی دوره ی آموزشی ام (اونم تازه تو مرخصی) و درجه ندارم حق حرف زدن ندارم و باید به گروهبان ششم و هفتم هم احترام بزارم!

۲- تا الان که مقاومت کردم ولی متاسفانه درکمال ناباوری و با نهایت تاسف باید فردا ترتیب کله ی مبارک رو هم بدم و خودمو واسه ی شنبه آماده کنم! یکی از دوستان می گفت یه عکس از خودت با کله ی تراشیده بذار تو وبلاگ که بچه ها بیان استفاده کنن!
گذاشتن یا نذاشتن؟! مساله این است. نظر شما چیه؟

۳- در مورد بیشتر رسیدن آدم ها به آدم ها توی این شهر شلوغ٬ که توی یکی از پست های قبل بهش پرداختم لازمه ذکر کنم که تاکنون افراد زیر در ۰۱ به هم رسیدن:
الف) محمدهادی جلیلی جشن آباد قمی (با نهایت شرمندگی از دوستان قدیمی)
ب) داوود لگن سوار (راننده پرشیای ضارب گلگلیر سمت راست ماشین مان)
ج) خودم (بدون شرح)

۴- پریروز محمدرضا بعد از تموم شدن دوره ی استراحت یک ماهه اش در ایران برگشت کانادا. شب قبل اش با بهراد و احسان و مجید رفتیم درکه. دیروز هانی بازهم کمک ام کرد. امشب صدای احمد و مریم رو بعد از مدت ها از همون کانادای کذایی شنیدم. شنگول بودن. خدا رو شکر. خدا رو بازهم شکر که این دوستان رو دارم. دوستان سربازی هم قراره به لیست اضافه بشن٬ گویا!

 

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 0:5 توسط بچه فنی |
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی