پرده ی اول: سال 1380 – سال دوم دوره ی تحصیلی لیسانس
کسی منکر میزان صمیمیت دوستان همدوره ی دانشگاهی با یکدیگر نیست. صمیمیتی ماندگار که شاید تنها مورد شبیه به آن صمیمیت بین دوستان همدوره ی خدمت سربازی باشد. دوستی های دوره ی مدرسه رفتن که اصلا در این تقسیم بندی جایی ندارد.
همان سال های اول دانشگاه بود که با هفشده نفر از همکلاسی ها صمیمی شدیم و اکیپ اراذل و اوباش آن سال های داشکده را تشکیل دادیم. هر آتشی در دانشکده ی معدن (وبعدها در دانشکده های دیگر و این اواخر در کل دانشگاه) از گور ما بلند می شد! کلاس ها را تعطیل می کردیم؛ برنامه های درسی را جابجا می کردیم؛ سلف را خانه تکانی می کردیم؛ تحصن می کردیم؛ تحصن بقیه را خراب می کردیم؛ نشریه های مختلف (از روزنامه تا ماهنامه) چاپ می کردیم؛ اردو برگزار می کردیم؛ بازدیدهای درسی را کم و زیاد می کردیم؛ رییس دانشکده عوض می کردیم؛ امتحان ها را کنسل می کردیم؛ در امتحان ها تقلب می کردیم؛ ... و خلاصه خیلی کارها می کردیم. در عین حال از خوشگذرانی مان هم چیزی کم نمی گذاشتیم. هر دو-سه هفته یکبار درکه و دربند رفتن و «حیدر» رفتن و دیزی خوردن و قلیان و چای و خرما که سرجایش بود. اگر چندوقت می گذشت و بازدید علمی یا سفری از طرف دانشکده نمی رفتیم هم مسافرت های گاه و بیگاه یک روزه ی تفریحی را از قلم نمی انداختیم. بوفه و سلف و «مارتین» هم که دیگر همیشگی بودند. این نوع زندگی (به جز قسمت روزهای امتحانی اش!) به قدری لذت بخش بود که اولا دوستی ها را شدیدا تحکیم کرد و ثانیا این جور برایمان تفسیر شد که این جمع و جماعت حالاحالاها ماندگار است. کم کم دایره ی صمیمیت ها به دوستان سایر دانشکده ها هم رسید. عمرانی ها، برق و کامپیوتری ها و مکانیکی ها از این دست بودند. اینگونه بود که همان روزها وقتی صحبت از ادامه تحصیل و فرنگ رفتن و اینجور مسائل پیش می آمد (علیرغم اینکه می دانستم بالاخره تعدادی از دوستان این کار را خواهند کرد) اکیدا مهاجرت (ولو به قصد ادامه ی تحصیل) را نفی می کردم. معتقد بودم اینقدر دلبستگی در همین آب و خاک دارم که هیچ وقت کار به آنجاها نخواهد رسید. خانواده، کار و زندگی، همین دوستان صمیمی و البته همه ی چیزهای خوبی که در وطن داری (وقدرش را نمی دانی) و در هرجای دیگر که بروی نداری.
پرده ی دوم: سال 1383 – سال اول دوره ی تحصیلی فوق لیسانس
روندی که فکرش را نمی کردم شروع شد. یعنی فکرش را می کردم ولی نه به این سرعت و نه با این تعداد...
تیر اول را جواد و امیرمسعود زدند. مدت ها بود فرانسه می خواندند و بالاخره کار خودشان را کردند. رفتند. پشت بندش صادق برای دوره ی فوق لیسانس به قشم رفت. علی شاغل شد و رفت سد سیمره. ایلام. ما هم توی دانشکده ی خودمان فوق لیسانس را شروع کردیم. بهراد تربیت مدرس قبول شد. وقتی می آمد دانشکده ی خودمان اذیت اش می کردیم که «تو رو کی راه داده تو؟!» ولی از ته دل خوشحال بودیم که هنوز هست و هنوز می آید! مجید و محمدرضا هنوز پیش ام بودند. من مکانیک سنگ بودم. مجید استخراج می خواند و محمدرضا نفت. چیزی نگذشت که امیر در یک حادثه ی رانندگی فوت کرد. جمع مان کوچک تر شد و غم مان افزون تر...
دوستان دانشکده های دیگری ام را هم خیلی کم کم می دیدم. احمد، هادی و مجتبی بارزترین شان بودند.
پرده ی سوم: سال 1386 – سال آخر دوره ی تحصیلی فوق لیسانس
این بختک جدایی ول کن معامله نبود. مجید دفاع کرد و متاهل شد و سرباز شد و رفت ولایت خودشان، یزد. احسان هم به هکذا! سرباز شد و متاهل نشد و رفت کرمانشاه. محمدرضا گودبای پارتی گرفت و رفت کانادا. دیگری رفته بود استرالیا. هادی دختر نازنین اش به دنیا آمد و از قبل هم گم و گورتر شد. ماندیم من و بهراد و گاهی اس ام اس یا دیدار اتفاقی در خیابان! من کارهایم زیاد شده بود و تقریبا تهران نبودم. احمد هم که طبق معمول موبایل اش خاموش بود. شیب منحنی بسیار زیاد بود. سریعا همه را گرفت!
پرده ی چهارم: همین روزها...
بهراد دوره ی سربازی اش شروع شد. شهنام برای سربازی رفت اراک، و تیر آخر هم احمد بود که بالاخره کارهایش جور شد و همین چند روز پیش بی خبر رفت کانادا. تیر آخر همیشه باید کاری باشد و احمد هم همینگونه بود... دیگر من ماندم و خودم، با یک جامعه ی خراب و اوضاع کاری نابسامان و یک ایران (نه وطن) ای که یکی دو سالی است فقط داریم درش زندگی را تحمل می کنیم... والبته با دوستان جدیدم در انستیتو. بد زمانه ای است. کم کم دارد به ایده ی آن روزهای خودم خنده ام می گیرد. دیگر به جز خانواده ای که آنها هم بدشان نمی آید پسرشان پی اچ دی شود، دلبستگی ای هست؟ چقدر ایده هایم رنگ باخته است!
---------------------------------
پ. نون. :
دوست عزیزی (به نقل از یکی از دوستانش) می گفت: « يه زماني جنگ دوستها رو از هم مي گرفت، حالا مهاجرت»